صدای معلم
دوشنبه, 24 تیر 1398 04:32

از عدالت کس ندید حرفی زند

شعر معلم برای عدالت

دختری ده ساله با نامِ  ساناز
آنقَدَر وابسته شد بر سرو ناز
هر ورق از دفتری را می خرید
ابتدایش عکسِ او را می کشید
سرو نازش خواهری طنّاز بود
خنده رو ، خوشگل ، زیادی ناز بود!
از دبستان تا که بر می گشت باز
سرو نازِ او ، می آمد پیشواز
دیکته می پرسید بیست شد ؟ یا که کم؟
گر نخندی کارتِ قرمز می دهم
از قضا آن دخترِ کوچک شبی
داشت جان می داد در سوز از تبی
هر چه پا شوره ساناز می کرد هم
تب نمی شد منتها یک ذرّه کم
این چنین می گفت بر مادر ، پدر
من نگفتم بر ساناز پالتو نخر ؟
حکم ، اینجا چون شده بَردار بِبَر!
جز به نان خوردن ،  چه دارد کارگر؟
جمعه هم گر بگذَرَد این سوزِ تب
کم شَوَد بعد از چهار روز و سه شب
این سخن ها را ساناز هم می شنید
ناگهان یک راه بر فکرش رسید
بر نمازِ جمعه آن جمعه ساناز
رفت ،  امّا نه به پا دارد نماز
گفت شاید برده اند آن را ز یاد
چون علی خواهند ، گفتند عدل و داد
کودکانه با چنین خوش باوری
خواست در آنجا کنَد یاد آوری
تا به نزدیکِ صفِ اوّل رسید
مرگ بر این مرگ بر آن را شنید
از عدالت کس ندید حرفی زند
همچون آهویی که از ترسش رَمَد
مضطرب لرزان مشوّش بی قرار
دم به دم می گفت در حالِ فرار
صدرِ صف سجّاده داران ،  بنگرید
خواهرم تب کرده ، پالتو می خرید ؟


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

شعر معلم برای عدالت

منتشرشده در یادداشت

 افکار رشدیه در نظام آموزشی ایران و مدارس مدرن

تاریخ ایران مدرن که خط شکل‌گیریِ کارخانه‌های فولاد تا هویت ملی و درصد نسبتیِ جمعیت شهرنشین به روستایی-ایلاتی را مورد بحث قرار می‌دهد، گوشه‌چشمِ ناگزیری نیز به نهادهای آموزشی به‌خصوص آموزش و پرورش دارد؛ مثلاً اینکه؛ چطور "میرزاحسن تبریزی" کولیِ تحققِ ایده‌ی "مدرسه" شد، تا نقشی از مدارس نوینِ دنیا را بر چهره‌ی عبوس اکابر بکشد و نیز بتواند، شکل "خواص"خواهیِ "دارالفنون" و "مشیریه" را با طرحی نو براندازد و عامه‌ی مردم را روی زمین این طرح، نصیبی آموزشی-فرهنگی دهد.

"رشدیه" که قشر روحانی را در تحقق ایده‌اش مقابل داشت، بارها مکان مدرسه را تغییر داد و بارها، به آوار ساختمان و لاشه‌ی آرزویش چشم دوخت. در همین کشاکشِ مدرن شدن ایران است که می‌بینیم، چطور هجوم قشری‌مسلک و تندروها، وی را از شهری به شهری کشاندند، بلکه هم‌صدایی مقابلِ توبیخ‌های آنها که فریاد می‌کشیدند: «آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟» بیابد، تا سرانجامِ خون‌دل‌هایش به بچه‌های این سرزمین بگوید: «تاریخ امروز را باید تا آخر عمرتان در یادتان نگه دارید که در روز پنجشنبه پنجم ربیع‌الاول، اول برج میزان ۱۳۰۴ وارد به مدرسه شده‌اید». اما بی‌تردید، وی در آن خطابه‌خوانی و شب‌نامه‌نویسی‌ها که تأکید می‌کرد: «شما مثل یک آدم بی‌قیمت مانند مرغ و خروس با خاک بازی می‌کردید و از امروز شاگرد مدرسه شده، بعد از این با کاغذ و کتاب بازی خواهید کرد»، نمی‌دانست آن دست بزرگ، زیر میز این بازی‌های کوچک می‌زند و بازی خودش را ترتیب خواهد داد.

افکار رشدیه در نظام آموزشی ایران و مدارس مدرن

شاید، عطف تغییر در سیستم آموزشی را بتوان در برگی دید که محتوای عینیِ یک گفتمان رسمی را در سال۵۷ رقم زد؛ درواقع این ورق، دیگر می‌خواست از یک دکترین تندروی سیاسی بگوید و محافظه‌کاری را در صفحات پسِ پشت جا بگذارد؛ ایدئولوژی‌ای که در تکثر نیروهای غیرشخصی‌اش میان بازار و بوروکراسی تا رسانه و مدرسه، به تربیت نسلی مصرف‌کننده برای تولیدات‌اش عمیق می‌اندیشید. روزی که با شلیک تیری به پای "رشدیه"، وی را مجروح و مدرسه‌اش در لیلی‌آباد را بستند و او شعری به این مضمون می‌خوانَد: «مرا دوست، بی‌دست‌وپا خواسته است/ پسندم همان را که او خواسته است»، حدود یک قرن روی تقویم گذشته است

جان پتروف پلامناتز در کتاب "ایدئولوژی"، از نوعی بهره‌برداری ایدئولوژیکی سخن گفته که به‌راحتی می‌توان ردّ آن را در محتوای آموزشی ایران پی گرفت؛ «ترغیب مردم به فداکاری‌های بزرگ در راه آرمان‌هایی که نزد رهبران به‌مراتب مهم‌تر و پرمعناتر است تا نزد خود آنان»(ص۱۷۹).
"برنامه‌ی درسی ملی جمهوری اسلامی ایران" مصوب شورای عالی آموزش و پرورش که در آن قید شده، امید است: «اجرای این سند تحول‌آفرین گامی بلند در برنامه‌های درسی نظام آموزش و پرورش کشور باشد و با بازنگری و بازتولید محتوای آموزشی و کتاب‌های درسی، زمینه‌ی دستیابی دانش‌آموزان به‌مراتبی از حیات طیبه فراهم آید»، حوزه‌های تربیت و یادگیری را با "حکمت و معارف اسلامی" آغاز می‌کند و بعد از عناوینی چون "قرآن و عربی" در مرتبه‌ی آخر خود (ردیف۱۱) به "آداب و مهارت‌های زندگی و بنیان خانواده"(ص۱۹ و ۲۰) می‌رسد!

افکار رشدیه در نظام آموزشی ایران و مدارس مدرن

روزی که با شلیک تیری به پای "رشدیه"، وی را مجروح و مدرسه‌اش در لیلی‌آباد را بستند و او شعری به این مضمون می‌خوانَد: «مرا دوست، بی‌دست‌وپا خواسته است/ پسندم همان را که او خواسته است»، حدود یک قرن روی تقویم گذشته است؛ اما هنوز هم سیستم آموزشی ایران به‌مثابه‌ی "پروکروستس" با معلم‌ها و دانش‌آموزان رفتار می‌کند. این اسطوره‌ی یونانی، رهگذران را به بهانه‌ی مهمان‌نوازی به خانه‌ی خود می‌بُرد و روی تختی می‌خواباند؛ اگر از طول تخت کوتاه‌تر بودند، آن‌قدر آنها را می‌کشید یا بدنشان را روی سندان با چکش می‌کوبید تا هم‌طول تخت شوند و اگر بلندتر بودند، از پاهایشان می‌برید.
ماحصل چنین برنامه‌ریزی انتزاعی را امروز در جامعه می‌بینیم؛ آسیب‌های اجتماعی از اعتیاد و طلاق، تا نقصان‌های یک زندگی جمعیِ مسالمت‌آمیز؛ از رعایت قانون گرفته تا کار گروهی، خروجی عمل پروکروستسی است؛ رویکرد "آن‌ جهانی" در تدوین یک برنامه و خواباندن ملتی روی یک تخت تا درنهایت، توابعی در قالب مصرف‌کننده، تولیدی این سیستم باشد!

"میرزاحسن" که روزی برای به‌ حداقل رساندن تنش میان ایده‌ی مدرسه‌ی نوین و مکتب‌خانه‌ها -که بنیادی دینی داشتند- از به‌صدا درآوردن زنگ خودداری کرد تا از بهانه‌جویی تندروها که طنین آن را شبیه "ناقوس کلیسا" می‌شنیدند، خلاص شود؛ بی‌شک نمی‌دانست پوستی که آرام‌آرام از شمایلِ دارالتأدیبیِ آموزش انداخت، امروز بر تن برنامه‌ای‌ست که مفاهیم "فردیت"، "حقوق شهروندی"، "مسوولیت اجتماعی"، "مشارکت مدنی" و "شادی عمومی" را با همان فلک‌های متعصب به چوب بسته و درنهایت، پاهایی تاول‌زده را روانه‌ی اجتماعی می‌کند که تک‌افتاده‌ها با اهداف جزیره‌ای ترتیب‌اش داده‌اند؛ بی‌شهرهایی که بتوان برایشان طرحی جامع داشت و جامعه‌ای که پاسخ‌خواه و پرسش‌گر، به روبه‌رو نگاه کند و مفهوم زمانی-مکانیِ "آینده" را در ذهن و نیز، میان دست‌هایش داشته باشد!


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت داریداین آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید">

افکار رشدیه در نظام آموزشی ایران و مدارس مدرن

منتشرشده در یادداشت

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش

ادبیات از مقوله هنر است که با زیبایی شناسی و احساسات پیوند دارد. خواندن  یک شعر یا داستان ، دیدن یک فیلم گاه تاثیراتی ماندگار بر انسان به جا می گذارد که تا سالها در ذهن می ماند .

 ادبیات کودکان ، یک شاخه  از ادبیات است که شامل آثار مکتوب ، فیلم ، نمایش ، رسانه های صوتی – تصویری  و برنامه های تولیدی است که به طور تخصصی برای کودکان تهیه می شوند . افرادی می توانند در این حوزه  فعالیت کنند که مهارت و شناخت کافی از نیازهای عاطفی و اجتماعی کودکان داشته باشند . 

آثار تولیدی برای  کودک ، علاوه بر تامین  این نیازها ، باید سرگرم کننده هم باشند .

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش

ذهن کودک همچون صفحه ای پاک است و آماده پذیرش هر چیزی است که به او معرفی می شود . همان طور که  شعر و ترانه و آموزه های علمی به سرعت در ذهن کودک نقش می بندد ، افکار نادرست و خرافه پرستی نیز می تواند بر ذهن پاک کودک  تآثیر گذارد و او را به بیراهه سوق دهد . 

از این رو  خلق آثاری در حوزه ادبیات کودک ،  دانش و مهارتی ویژه طلب می کند و هر نابلدی نمی تواند در این حوزه وارد شود .

« نه هر که چهره برافروخت ،  دلبری داند »

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش

ادبیات کودکان رسالت بزرگی در تربیت مخاطبان خود دارد . در این تربیت عوامل متعددی  دخیل هستند :

وسایل ارتباط جمعی  ، دست اندرکاران حوزه کتاب و نشریات کودکان و  نظام آموزشی نقش دارند . 

علاوه بر اینها ، بخشی از تجارب کودکان از ارتباطات اجتماعی  حاصل می شود . از مهد کودک و مدرسه گرفته تا جمع های همسالان در محیط های مختلف . 

 نهادهای سیاست گذار در حوزه ادبیات کودکان با تعیین اهداف بلند مدت ،  باید آثاری تولید کنند که حرف تازه ای برای گفتن داشته باشند و موجب پرورش خلاقیت در کودکان شود . در ادبیات کودکان باید فضایی شوق انگیز ترسیم شود که علاوه بر جنبه آموزشی ، جنبه سرگرمی و التذاذ روحی کودکان نیز  مورد توجه قرار گیرد.

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش در دنیای خیال انگیز کودک  پند و اندرز مستقیم  راه به جایی نمی برد . بسیاری از آموزه های اخلاقی و تربیتی را  می توان به طور غیر مستقیم در خلال آثار هنری بیان کرد و به تصویر کشید .  

آموزش هایی در زمینه حفظ محیط زیست ، مشارکت در کار گروهی و مفاهیم انسان دوستانه را  می توان به شکلی هنرمندانه در آثار کودکان ارائه کرد . همان طور که در بسیاری از کارتون ها و اشعار کودکانه ،  مفاهیم اخلاقی به طورغیرمستقیم بیان شده است . رسالت هنر بیشتر در انتقال پیام به شکل غیرمستقیم است . زیبایی و اثرگذاری آثار ادبی  در همین ویژگی خلاصه می شود . 

بخشی از رسالت  ادبیات کودک ، توجه به ادبیات کلاسیک و بازنویسی آنها  به زبان امروزی است . بازگردانی داستان های شاهنامه ، کلیله و دمنه ، گلستان سعدی ، بهارستان جامی و ... از این آثار است که به صورت مکتوب و یا به صورت رسانه های صوتی _ تصویری  ارائه می شوند. 

آثار علمی در حوزه کودک  نیز به گونه ای باید باشند که علاوه بر ارضای حس کنجکاوی ، میل به دانستن و پرسشگری را  در آنها ایجاد کند .

 در زمینه ترجمه کتاب کودک نیز  کتاب های مفیدی از زبان های دیگر  به فارسی ترجمه می شوند .

دنیای کودکان ، دنیای تخیل ، بازی و شادی است . دنیای مهربانی است . دنیایی است که گنجشک ها همسایه  می شوند ؛ عروسک ها لبخند می زنند ؛ بالش ها ستون های خانه و پله ها ، صندلی قطار می شوند . درک چنین دنیایی ، لازمه اش عشق به کودک  و علاقه به کار با آنهاست. 

هنرمندان حوزه کودک  برای خلق آثار ادبی ،   زبان را متناسب با سن مخاطب  به کار می گیرند و در خلق یک  اثر ، سادگی بیان ، زبان مناسب و اجتناب از اطناب و پیچیده گویی مورد توجه قرار می گیرد . 

                                          چـون که بـا کـودک سـر و کـارت فِـتـاد   

                                             پـس زبـان کـودکـی  بـایـد گُـشـاد 

بنیان تربیت  کودکان ، بعد از خانواده ، در مهدکودک  و مدارس ابتدایی ، شکل می گیرد . نظام آموزشی ما متاسفانه  بیش از حد معمول ، درس محور است و با حجم زیاد کتاب های درسی ، معلمان فقط می توانند تدریس کتاب را  تمام کنند . ظاهرا در مقطع ابتدایی هر چند کیفیت ارزشیابی تا حدودی متحول شده است اما بنا بر اظهارات آموزگاران ابتدایی  و والدین ، برنامه درسی ابتدایی همچنان سنگین و وقت گیر است . تراکم کار در کتاب های درسی ، مجالی برای پرورش ذوق هنری و شناسایی استعدادهای کودکان باقی  نمی گذارد .

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش

در برنامه های معاونت پرورشی برنامه هایی چون کتابخوانی ، شعر خوانی ، درختکاری ، گردش در طبیعت و شنیدن موسیقی جایی ندارند . در اغلب مدارس کتابخانه مجهزی برای کودکان ایجاد نشده است و  زمینه آشنایی با آثار و برنامه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و شورای کتاب کودک فراهم نشده است . در مدارس ما از آموزش موسیقی و یا اجرای موسیقی حتی به مناسبت های خاص خبری نیست . برنامه های صبحگاه هم اغلب با دعای روزانه و گاه شعارهای تکراری برگزار می شود . 

مجموع این شرایط باعث شده است که  برنامه های فرهنگی مدارس چندان جذبه ای برای کودکان و نوجوانان نداشته باشد . 

کودکان و نوجوانان علاوه بر تربیت دینی ، به آموزش های دیگری هم نیاز دارند .برنامه هایی در حوزه شعر ، موسیقی ، کتابخوانی ، گردش در طبیعت و .... می توانند در برنامه های مدارس تنوع ایجاد کنند . 

نظام آموزشی مثل هر برنامه ای  باید به روز رسانی شود و خود را با  نیازهای روز مخاطبین هماهنگ سازد 

متولیان نظام آموزشی  باید با نهادهای سیاستگذار در ادبیات کودکان  و با روانشناسان کودک در ارتباط باشند و از تجارب آنها بهره مند شوند تا بتوانند طرحی نو دراندازند .

کتابخانه های عمومی نیز با ایجاد برنامه های متنوع می توانند حال و هوای مطبوعی به دنیای کودکان ببخشند . معرفی کتاب و  نشریات ویژه کودکان ، برگزاری جلسات کتابخوانی ، مسابقات فرهنگی ، دعوت از نویسندگان و فعالان حوزه ادبیات کودکان ،  می تواند در برنامه های کتابخانه های عمومی گنجانده شود . 

در کشورمان سازمان های مردم نهاد ، در حوزه های آموزش شهروندی ،  میراث فرهنگی ، محیط زیست و.... فعالیت دارند این سازمان ها هم می توانند  بخشی از برنامه های خود را به آموزش کودکان اختصاص دهند . اهدافی چون عادت به مطالعه  ، حفظ محیط زیست ، کمک به همنوع و احترام به قانون را از کودکی باید آموزش دهیم . این آموزه ها باید به طور عملی از دوران کودکی  در افراد نهادینه شود .

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش

دست اندرکاران ادبیات کودک می توانند با خلق آثاری ارزشمند ، شیوه حل مسئله ، نوآوری و  مسئولیت پذیری را با بیانی هنرمندانه به کودکان آموزش دهند .   

توسعه فرهنگی در یک جامعه  با سرمایه گذاری بر آموزش کودکان و نوجوانان شکل می گیرد. آموزش های صحیح به  کودکان ، موجب می شود در آینده نسلی کاردان و پویا داشته باشیم که مدیریت های اقتصادی ، تولیدی و فرهنگی کشور  را هدایت کنند .

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش

_______________________________________________

تعدادی از  نهادها و فعالان  حوزه ادبیات کودک و نوجوان

1- شورای کتاب کودک   

2- کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان  

3- موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودک 

نشریات کودک و نوجوان 

کیهان بچه ها ، رشد کودک ، دوچرخه ، قلک ،  داروگ ( در حوزه محیط زیست ) 

نویسندگان کودک و نوجوان 

  مهدی آذر یزدی ، توران میرهادی ،  هوشنگ مرادی کرمانی ، فرهاد حسن زاده  ، آتوسا صالحی، فریبا کلهر ، محمدرضا شمس ، زهرا موسوی ، لاله جعفری ، سوسن طاقدیس ، علی اصغر سید آبادی و..... 

شاعران کودک و نوجوان

عباس یمینی شریف ، ناصر کشاورز ، محمود کیانوش ،  افسانه شعبان نژاد ، مصطفی رحماندوست ، جعفر 

ابراهیمی ، اسدالله شعبانی ، افشین علا ، رودابه حمزه ای ، هدا خدادی  ، علی بابا جانی و .....  

تصویرگران کتاب کودک 

  هدا حدادی ،  فرشید شفیعی ،  علیرضا گلدوزیان ، محمدعلی بنی اسدی ، بهزاد غریب پور ، نسرین خسروی ، نورالدین زرین کلک و .....


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت داریداین آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید">

ادبیات کودک و نوجوان و آموزش و پرورش

منتشرشده در یادداشت

گروه رسانه/

مساله کتاب نخوانی و مطالعه در جامعه ایران و نقش آموزش و پرورش و نظام آموزشی

آمار کتاب‌خوانی در ایران چندان روشن نیست و روشهای آماردهی، خود از تاریک ترین موضوعات فرهنگی در کشور است؛ به‌عبارتی هنوز بر شخص یا سازمانی حتی بر نهاد کتابخانه های عمومی معلوم نیست که سرانه ی مطالعه در ایران چقدر است. تخمین هایی که از میزان مطالعه‌ی مردم برمبنای بازار کتاب، امانت از کتابخانه‌های عمومی، یا تیراژ کتابها ارائه می شود، بنیان علمی و آماری قابل‌اعتمادی ندارد. 

آنچه از وضعیت کلی و به ویژه وضعیتِ عمومیِ مشاغل مربوط به کتاب برداشت می شود، حاکی از سرانه‌ی پایین مطالعه است. سیر نزولیِ سال به سال در تیراژ نشر و ورشکستگی، تزلزل و ناامنیِ امور منسوب به کتاب و نیز، ناتوانی اقتصادی و بی برنامه‌گی و حتی بی توجهی، یک شمای کلی از شرایط کتاب‌نخوانی را نشان می دهد. در زبان مدیریت و سیاستگذاری نیز، مقوله ی کتاب معمولاً تا حد یک موضوع دست دوم فروکاسته می شود. به هر روی، افق پیش آمده، به‌اندازه ی برنامه‌ریزی های این حوزه ناروشن است. شاید نقصهای این عرصه را بتوان به کاستی های فراگیر توسعه ی فرهنگی نسبت داد؛ تعریف های تعارفی و مبهم از فرهنگ، دخیل نکردن متخصصان امر در سیاستگذاری ها، خوانش های کهنه و مصادره به مطلوب از فرهنگ و بلوکه‌کردن مضامین عام فرهنگی در دوایر خواسته های گروهی یا شخصی، آسیبهای گاه جبران‌ناپذیری به تولید و مصرف فرهنگ از جمله به کتاب‌خوانی وارد کرده است. 

کندوکاو در عوامل دخیل در مسأله ی کتاب‌خوانی، موضوع دراز دامنی است که در افق آن بیش از هر مؤلفه ای، نقش خنثی و افلیج وار «آموزش و پرورش» چشمگیر است؛ عملکرد خانواده، رسانه ها و نیز نهادهای دانشگاهی، دستهای مقصری اند که هر یک نیاز به بررسی های علمی و میدانیِ گستردهای دارند.

از سوی دیگر، چیرگی جبری ِدنیای مجازی و شبکه های اجتماعی در کنارِ مدیریت ناقص مدیران سرگردان، تکنولوژی تسهیل کننده و اعجاب‌آوری چون اینترنت، تبدیل به امر مزاحم شده است؛ از آنجایی که دنیای مجازی ماهیتی رسانه ای دارد، خواه‌ ناخواه بر دنیای نشر و امر کتاب‌خوانی اثر گذاشته و بالطبع، به‌دلیل فقدان زیرساختهای محکم فرهنگی و اجتماعی، این اثر به شکل منفی بروز نموده است. بنابراين در ادامه؛ تلاش بر آن است که سهمی در روشنگری اذهان نسبت به اسباب و دلایل کتابخوانی یا به‌تعبیری بهتر، کتاب نخوانی در ایران داشته باشيم. در این‌جهت، میزگردی را با حضور دکتر فرهنگ ارشاد و دکتر حسین نبوی (استادان دانشگاه و از اعضای انجمن جامعه‏‌شناسی ایران) ترتیب داده‌ايم که در پی می‌آید:

 

آرزو رضايي مُجاز:

این روزها مقوله ی کتابخوانی به یک بحث روزمره بدل شده است؛ درباره ی آن به فراوانی صحبت می شود، آنقدر که ترتیب‌دادن گفت و گوهایی در پرونده‌ای با همین مضمون، چالش‌های زیادی داشت و مرتب با نوعی سرخوردگی مواجه بودیم، حول تردیدِ «که چی؟» یا پرسش‌هایی از این‌ دست که: «چقدر و تا کجا این صدا شنیده می‌شود؟». همین نشان می‌دهد که قطع امید و اتصالی میان جامعه‌ي دانشگاهی و اهل فکر و قلم، تا نهادهای سیاستگذار وجود دارد. با این‌حال هنوز به پاسخ روشنی درباب مسأله‌ی کتاب‌نخوانی ایرانی‌ها علی‌رغم گپ‌های طولانی (به هر دو مفهوم فاصله‌ی میان اجتماع نخبه و سیاستگذاران و نیز گفت و گوهایی حول این مسأله) نرسیده‌ایم.

 

فرهنگ ارشاد:

در این‌باره، سؤالهای مختلفی می شود مطرح کرد؟ اینکه منظور از مطالعه، پرداختن به کتاب در وقت آزاد است؟ یعنی ما باید کاری کنیم که مردم در وقت آزادشان کتاب بخوانند یا اگر دانشجویی مثلاً در رشته ی جامعه‌شناسی تحصیل می کند، اگر آثار مربوط به نقد ادبی هم بخواند، مطالعه محسوب می شود؟ می‌دانید که اروپایی ها در قطار و مترو هم مطالعه می کنند؛ چرا آن شرایط در ایران ایجاد نمی شود؟

به‌نظر من، در ایران علاقه به کتاب را به‌قول هابرماس، در «حوزه ی عمومی» می توان پیدا کرد. در هر صورت ما می خواهیم بدانیم که آیا کتاب‌خواندن می تواند در ایران، به قول بوردیو، یک عادت واره بشود؟ بوردیو می گوید ما یک ساختار ذهنی داریم که درباره ی جنبه های مختلف زندگی می اندیشد و علاوه‌ بر آن، یک ساختاری هم در بیرون هست و بین این دو ساختار تأثیر و تأثر رخ می دهد. مطالعه‌کردن هم در این تأثیر و تأثر می نشیند. هرچند، بوردیو متفکری‌ست که بیشتر، نقش ساختارها را مهم می‌داند تا نقش افراد را. افراد به‌ لحاظ دیالکتیکی بیشتر منفعل هستند. منظور من از عادت واره اشاره به این مطلب دارد؛ منتها، عادت وارهی فعال نه منفعل؛ بر این‌اساس می توان پرسید که چرا باید مطالعه کرد؟ افراد غیرفرهنگی با ادعاهای فرهنگی لطمات زیادی می زنند.

 

آرزو رضايي مجاز:

ما با نسلی روبه‌رو هستیم که علاقه‌ای به خواندن کتاب ندارد و اطلاعات خود را از فضاي آشفته‌ي مجازي دریافت می‌کند. بهتر است بحث را از این زاویه شروع کنیم که اصلاً چرا باید کتاب بخوانیم؟

 

حسين نبوی:

خواه‌ ناخواه مطالعه کردن با خواندن مطالب در شبکه‌های اجتماعی خیلی تفاوت دارد؛ هرچند در اینترنت هم می‌توان مقالات و کتاب علمی را تهیه کرد؛ ولی مطالعه از نوع عمیق آن در شبکه‌های اجتماعی به‌دست نمی‌آید؛ جز اینکه اطلاعاتی به‌صورت آنی در اختیار افراد قرار می‌گیرد. وقتی کتاب به‌صورت عمیق خوانده شود، تفکر و اندیشه هم به‌دست می‌آید. به‌هر حال، فراگیری مطالب علمی، چه در اینترنت نوشته شده باشد و چه در کتاب، یادگیری‌اش باید عمیق صورت بگیرد؛ زیرا با معلومات تخصصی‌شده و معتبر می‌توان علم آموخت. علمی که براساس آن، بتوانیم فکر کنیم؛ اقدام به کار کنیم و یا در حل مشکل و مسأله‌ای نقش داشته باشیم و درنهایت، در سطح زندگی فردی و جمعی اثرگذار باشیم. اما آنچه که در اینترنت رایج شده، اطلاعات و معلومات عمیقی نیست و من کماکان به مطالعه به شیوه‌ی رایج (که قبل از رواج شبکه‌های اجتماعی وجود داشته) در کتاب چاپی و چه الکترونیکی ارج مینهم. ناگفته نماند که مطالعه الزاماً مخصوص دانشگاهیان نیست؛ زیرا هستند کسانی که به هر دلیلی وارد دانشگاه نشده اند و یا در بخشهایی از جامعه فعالیت می کنند که با کتاب سروکاری ندارند؛ ولی با این‌حال نیاز به کسب علم و مطالعه دارند. به هر حال، تولید کتاب با هدف فراگیری صورت می گیرد، برای این کتاب نوشته می‌شود که مردم ازطریق آن، فرهیختگی کسب کنند، حتی انسانهای غیردانشگاهی هم باید مطالعه‌ی منظمی را طبق علاقه داشته باشند. درست است که جهان ما تحت‌تأثیر تکنولوژی های جدید، در حال تغییر است، اقتصاد و تقسیم کار، شرایطی ایجاد کرده که اشتغالهای ذهنی ما بالارفته است؛ علیرغم این تغییرات بسیار مهمی که در زندگی اجتماعی ما رخ داده، ما هنوز به مطالعات منظم نیاز داریم و نمی شود اهمیت و قدر و منزلت مطالعه را در زندگی کم بگیریم. 

 

فرهنگ ارشاد:

درست است؛ پروفسوری به نام «پیکر» در دانشگاه لندن است که رابطه ی دوستانه ای بین ما وجود دارد؛ یک‌بار سر میز ناهار از من پرسید: «آیا شما برای نوشتن، پیش نویس دستی تهیه می کنید یا پشت کامپیوتر می‌نشینید و می نویسید؟» گفتم: «اگر مطلب کوتاه باشد، مثلاً در حد احوالپرسی، نیازی به پیش نویس دستی ندارم؛ ولی اگر بخواهم یک کار علمی و مقاله بنویسم، حتماً از کاغذ و قلم استفاده می کنم». گفت: «من هم همین روش را دارم. به‌نظر من، کاغذ و قلم و نوک انگشتانم یک رابطه ی دیالکتیکی دارند.» این رابطه در خواندن هم اتفاق می افتد. تا این ارتباط نباشد، فکر در جریان نمی افتد. من درباره ی شبکه های مجازی خیلی فکر کرده ام و به خودم اجازه نمی دهم که با کارآیی هایی که دارد، آن را دور بیندازم و نقد کنم. هیچ‌کدام از ما مخالف مطالعه به هر روشی نیستیم؛ اما مسأله این است که چرا عادت‌واره نمی شود؛ یا چه چیزی به‌جای آن نشسته است؟ به‌ نظر من، استفاده از شبکه های اجتماعی به‌صورت انفعالی جای مطالعه‌کردن را گرفته است. 

در کتابی که بنده تحت‌عنوان «برداشت هایی در نظریه ی اجتماعی معاصر» از ترنر و الیوت، ترجمه کرده ام؛ فصلی درباره ی بوردیو دارد؛ در آنجا فردی به اسم «روژک» از بوردیو می نویسد: «اتفاقی که در شبکه های مجازی رخ می دهد، شبیه  soundbit است. این کلمه ی دساتیری (جعلی) ساخته‌ی بوردیو است که دورادور ساندویچ را به ذهن می آورد. ساندویج وقتی خورده می شود و وقتی خورنده به آن گاز می زند، مخلفات آن از هر گوشهای بیرون می زند؛ به‌خاطر اینکه مواد آن با هم ارتباط پیدا نکرده اند. دیتاهایی هم که شبکه‌ی مجازی به ما می دهد، لقمه لقمه و تکه‌تکه است. نحوه ی ورود به دنیای مجازی در کشور و مطالعه در آن هم دیتاهای پاره پاره می دهد؛ به این دلیل، کارکرد کتاب را ندارد و یک جوان هم فکر می کند که واقعیت همین است که در آنجا ارائه شده، بنابراین، ذهن ساختارمندی پیدا نمی کند و هر لحظه آمادهی هرگونه رفتار آنومیک است. رابطه ی او با آن نوشته، یک‌ نوع مصونیت آنی ایجاد می کند.

 

حسين نبوی:

ما در مطالعات خودمان معمولاً به‌دنبال ارتباط، نظم و نظام، انسجام و سازگاری اجزاء مطالب هستیم؛ اینکه یک بخش کتاب چه ربطی به بخش بعدی دارد؛ بنابراین، در جامعه‌پذیری علمی، منسجم بودن مطلب و سازگاری آن برای ما اهمیت داشته و دارد. کسی که توانایی ساختارسازی را ندارد، نمی تواند این مطالب پراکنده را به هم پیوند بدهد و اتفاق شومی که می افتد، این است که آن فرد گمان می کند که علم همین است که او می خواند. در آینده هم اگر کسی بخواهد به این فرد آموزش بدهد، امر آموزش برایش غیرقابل پذیرش خواهد بود. او گمان می‌برد که معلومات علمی باید تکه تکه باشد و این اتفاقی است که در شبکه های مجازی خیلی‌زیاد و خیلی‌شدید رخ می دهد و ما غافل هستیم.

 

فرهنگ ارشاد:

من با پست مدرنیزم، آن هم با شخصیت هایی چون بودریار و لیوتار مخالف نیستم؛ اما به لحاظ فکری، در پرداختن به این مقوله باید دقت کنیم؛ نباید به ادا و اطوار آن گرفتار بشویم؛ چون آنارشیسم دامن ما را می گیرد و این آشفتگی ذهنی که در رسانه ها و این نسبی گرایی‌های افراطی دیده می شود، خیلی ها گمان می‌کنند عملی پست مدرنیستی است. بحث من نقد و تحلیل مدرنیزم یا پست مدرنیزم نیست. حرفم این است، آن چیزی که به جامعه ی ما وارد شده، با ما چه می کند؟ گویا رسانه های مجازی یک مقداری ذهن جوانان را در این آشفتگی پیش‌تر می‌برد و اگر تلاش کنیم و آن گمشده‌ی خود را، یعنی انسجام فکری را پیدا کنیم (به‌خصوص که امروز در این آشفتگی، بحران هویت جوانان هم مطرح است) رابطه مندی و انسجام شکل می گیرد و بحران هویت هم کمتر می شود. ساختاری را که مثلاً در رُمان قابل دسترسی است، می توان نمونه آورد. به گفته ی یکی از دوستان، هر رمان جهان متفاوتی از روابط ساختاری است و درک این مقوله زندگی‌بخش است.

مساله کتاب نخوانی و مطالعه در جامعه ایران و نقش آموزش و پرورش و نظام آموزشی

حسين نبوی:

این آسیب، اتفاقی است که در خانواده ها هم رخ می دهد؛ مراجعه به شبکه های مجازی فقط کار جوانان و نوجوانان نیست؛ بلکه والدین هم گرفتارش هستند. بوردیو از جامعه‌پذیری اولیه و جامعه‌پذیری ثانویه سخن می‌گوید. عادت واره‌ی اولیه است که بستر شکل گیری عادت وارهی ثانویه می شود؛ گویی در درون خانواده ها به جای مطالعه‌کردن، پرداختن به شبکه های اجتماعی به‌صورت عادت‌ واره درآمده است.

کودک امروز، در آینده همین عادت را خواهد داشت و به کودک خود نیز منتقل خواهد کرد. متأسفانه، اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی درحال نهادینه‌شدن است و یکی از دلایل مهم کتاب‌ نخواندن ما همین است که شما فرمودید؛ یعنی، مسأله ی خواندن برای ما عادت واره نشده است. فرزندان، هیچ تربیتی را مؤثرتر از رفتار والدین خودشان نمی دانند. کودکانی که می بینند پدر و مادرشان نماز می خوانند، آنها هم نماز می خوانند، کتاب هم همین طور است. همچنان که ما یاد می گیریم که با زبان و گویش مادری صحبت کنیم، یعنی گرامر یک زبان در دوران کودکی ما شکل می گیرد و در ما نهادینه می شود. همین‌طور، فرهنگ هم طبق گفته ی نظریه‌پردازان، گرامر و دستور و ضوابطی دارد؛ مثل زبان. کد و رمزگانی دارد که آن هم در دوران کودکی در ذهن و عمل کودک حک می شود؛ بنابراین اگر کتاب به فرهنگ ما راه پیدا نکرده، یک دلیلش این است که در دوران کودکی عملاً به فرزندان آموخته نشده است.  کسی که توانایی ساختارسازی را ندارد، نمی تواند این مطالب پراکنده را به هم پیوند بدهد و اتفاق شومی که می افتد، این است که آن فرد گمان می کند که علم همین است که او می خواند. در آینده هم اگر کسی بخواهد به این فرد آموزش بدهد، امر آموزش برایش غیرقابل پذیرش خواهد بود.

امروزه کمتر والدینی را سراغ داریم که کتاب به‌دست بگیرند. در زمانهایی نه‌چندان دور مردم سواد نداشتند و کتاب هم نمی خواندند؛ ولی امروز همه تحصیل کرده اند و با کمال تأسف کتاب نمی خوانند. تا زمانی‌که در دانشگاه هستند، مجبور به خواندن کتب درسی می شوند، اما بعد از درس، کتاب را کنار می گذارند. برخی حتی با کتاب‌ خواندن بیشتر عناد دارند، گویی با پیشنهاد کتاب‌خواندن به آنان توهین می‌شود. واضح است که مطالعه‌کردن کار کم‌ زحمتی نیست؛ کودک وقتی کارتون و تلویزیون می‌بیند، ذهن او منفعل است؛ همه‌چیز به‌صورت آماده به او تحویل داده می شود، اما کتاب‌خواندن با مجموعه ای از کلمات و رمزگانی که در آن است، نیاز به درگیری فکری و اندیشیدن دارد؛ به‌ویژه وقتی که کتابها اندکی ثقیل نوشته شده باشند. 

در کل؛ فکر کردن، کتاب خواندن، فراگرفتن و اندیشیدن کار سختی است و نسل کنونی که همه ی امکانات برای آنها آماده می شود و قبل از اینکه کودک بخواهد، مادر برای او فراهم می آورد، و به این شکل رشد پیدا می کند، طبیعتاً کمتر زحمت فکر کردن و اندیشیدن را به خود می دهد؛ از کتاب‌خواندن فاصله می گیرد، زیرا این امر نیاز به فکر کردن دارد. وقتی به این کودک بگویی این کتاب را برای امتحان بخوان، از خواندن آن رنج می برد.

نکته‌ی پراهمیت دیگر این است که، همه ی ما آنچه را به یاد می آوریم، نه به‌خاطر داده های محض است؛ بلکه به‌خاطر احساسی‌ست که با آن داده عجین شده؛ مثلاً اگر یک مطلبی به من گفته شده و اگر به طنز و شادی گفته شده باشد، در یادم می ماند یا به سبکی گفته شده باشد که در من اندوه ایجاد کند، در یاد من به همان شکل خواهد ماند؛ یعنی اگر با یکی از عواطف و احساسات توأم باشد، ماندگار است. جوان امروز در دوران مدرسه و بعد در دوران کنکور، در دانشگاه، کتاب‌خواندن را توأم با لحظات پرمشقت و پراضطراب تجربه می کند که باعث می‌شود چندماه دائماً شکنجه شود و لذت نبرد. این فرد، ناخوداگاه راجع به کتاب، به‌لحاظ روانشناختی همیشه موضع می‌گیرد و همیشه آن را امری دردناک و پر از سختی می داند. وقتی احساس اشخاص نسبت به کتاب منفی باشد، در آینده هم، به‌کارگرفتن سازوکارهای دیگر برای مطالعه‌کردن، ثمربخش نخواهد بود. چون همان احساس، رفتار ما را در آینده شکل می‌دهد.

 

آرزو رضايي مجاز:

علی‌رغم اینکه ما ناصحانه مطالعه کردن را کار پسندیده‌ای می‌دانیم اما مطالعه به‌صورت عادت درنمی‌آید؛ درواقع می شود گفت که کتاب نخواندن تلویحاً "نه" گفتن به سیستم آموزشی معیوب است؟

 

فرهنگ ارشاد:

من فکر می کنم اولاً که کار سختی است. وانگهی، عواملی به‌عنوان مانع، راه ترویجی مطالعه را ناهموار کرده است. عمل مطالعه‌کردن، بعد از دوران مدرنیته رایج شده و در ایران هم بعد از مشروطیت رواج پیدا کرده و ما نمی‌توانیم ادعا کنیم که در زمان ابن‌سینا هم مثل امروز مطالعه رایج بوده است. شاید آن‌موقع 10درصد جامعه هم کتاب نمی‌خواندند؛ امر مطالعه جای مطرح‌کردن نداشته است. 

امروز که نظام آموزشی و رسانه ها و صنعت نشر وجود دارد، انتظار می رود که مطالعه رواج داشته باشد. به‌نظر من، موانع این اتفاق، ساختاری اند؛ یکی، همین مسائل خانواده است، به‌خصوص مقوله ی تربیتی که مطرح شد. رسانه های ما، ترویج‌دهنده ی مطالعه نیستند؛ چون ذات رسانه طوری است که افکار را بسته بندی شده و سطحی تقدیم مخاطب می‌کند، بنابراین، نمی تواند مروج مطالعه باشد. حتی مدیران و برنامه ریزان رسانه‌هایی مانند تلویزیون، راه ترویج را ناهموارکرده اند. برای همین بارها دیده شده که وقتی در یک کانال تلویزیونی، بحث فکری است، سریعاً کانال عوض می‌شود. 

از طرف دیگر، نظام آموزشی ما به هیچ‌وجه مشوّق مطالعه کردن نیست؛ رسانه های بزرگ و تکنولوژی به خودی‌خود بد نیست؛ مثل آمبولانسی که سرو صدا راه می اندازد، ولی در عوض بیماری را به دکتر می رساند. پس، اینها فی‌نفسه مانع نیستند، بلکه چگونگی استفاده از اینهاست که مانع شده اند. می خواهم بگویم که مطالعه‌کردن در جامعه‌ی ما از نخست نهادینه نبوده است؛ اما از زمان مشروطیت؛ از جمال‌زاده و دهخدا و حجازی به بعد کتاب‌خوان شده ایم. حرف من این است که ما حتی از حرکتی که از مشروطیت یا دوران مدرن آغاز شده است، عقبیم؛ یعنی ما در نسبت با مطالعه دچار تأخر فرهنگی هستیم. فرهنگ، یک امر متغیر و متحول است و در عین‌حال ثابت هم هست و در اصل هر دو حالت هم باید باشد وگرنه می میرد. 

در نگاهی دیگر، فرهنگ یک جامعه، عوامل مادی و غیرمادی دارد؛ اعتقادات، باورها و ذوقها، عناصر غیرمادی فرهنگ هستند. گرایش به لباسها و غذاهای خاص و غیره عناصر مادی فرهنگ اند. معمولاً در تئوریها می‌گویند که در عین‌حال که فرهنگ متحول است، این بخش مادی و تکنولوژیکی آن، چون هنوز در ذهن جا نیفتاده است، زودتر متحول می شود.  بخش غیرمادی اش چون در ذهنها جا افتاده، دیرتر تحت‌تأثیر تغییرات قرار می گیرد؛ مطالعه‌کردن هم جزو این‌دسته از قضایاست. 

من درواقع نسبت به وضعیت مطالعه در ایران نومید نیستم، ولی به اینکه فعالیت در این زمینه می تواند مؤثر باشد، خیلی خوشبین نیستم. چون بعد غیرمادی فرهنگ است و نباید انتظار تغییر فوری را داشت؛ البته باید کار کرد؛ ولی در هر صورت، خیلی زمان می برد. اگر آن عواملِ مانع‌آفرین هم کناری بروند، می توان امیدوار شد؛ ولی چون آنها هرچه بافته می شود، پنبه می کنند، بازخوراند و فیدبک مناسبی به‌دست نمی آید. درواقع، نخست خود قضیه باید منسجم بشود، بعد انسجام دهنده شود:

ذات نایافته از هستی، بخش/ کی تواند شود هستی بخش؟

این مسأله ممکن است تحت‌تأثیر مسائل اقتصادی هم باشد و کمااینکه خیلی ها معتقدند که کتاب در ایران گران است؛ ولی اینها بهانه است. اینکه مسائل اقتصادی هم می تواند تعیین کننده باشد، تردیدی نیست؛ ولی اینکه موضوع را فقط به مسائل اقتصادی نسبت بدهیم، درست نیست. موضوعات دیگر ما مثل طلاق هم این طوری است. یعنی خیلی تحت‌تأثیر اقتصاد نیست وگرنه آمار طلاق در طبقات بالای جامعه از نظر اقتصادی، بالا نبود. پس، عناصر فرهنگی یا غیرمادی فرهنگ در آن دخیل است؛ هرچند این موضوع نیاز به واکاوی دارد.

 

آرزو رضايي مجاز:

بسیاری از ما مادربزرگ و پدربزرگ‌هایی داشته‌ایم که باوجود بی‌سوادی، پر از قصه بودند. آیا می‌شود گفت میل ما به «نقل سینه به سینه» تا «نقل صفحه به صفحه» یک نوع تربیت فرهنگی است؟ و آیا می‌توان گفت از دل همین است که رغبت ایرانی‌ها به کتابهای صوتی نسبت به کتابهای مکتوب بیشتر است؟

 

فرهنگ ارشاد:

اتفاقاً این نکته ای که شما می گویید، صرف‌نظر از اینکه آمار داریم یا نداریم، پدیده‌ی جدیدی است. یکی از هم نسلهای من مهندس راه وساختمان است و در ضبط صوت ماشین خود، خیلی از کتابها را به‌صورت صوتی گوش می کند. ما این کار را باید به موازاتِ مطالعه داشته باشیم؛ البته این مسأله نمی تواند برای کتاب مانع ایجاد کند؛ مثل کانالهای آبکی تلویزیون که نمی تواند مانع آفرین باشد؛ پس کارکرد خودش را دارد. من فکر می کنم که این نوع کتاب‌خواندن در ایران سابقه ای دارد و می تواند به موازات مطالعه مطرح گردد. مثلاً شخصی که برای من صحبت می کند، نمی گویم منِ شنونده را مسحور کرده است؛ ولی بالأخره مرا تحت‌ تأثیر قرار می دهد؛ اما کتاب‌خواندن، ارتباط تنگاتنگی بین خواننده و ساختار متن کتاب ایجاد می کند. 

 

آرزو رضايي مجاز:

تورقی در تاریخ و مقایسه ی ایران و یونان، ما را به این باور می‌رساند که آنها فرهنگ مکتوب دارند و فرهنگ ما بیشتر شفاهی است؛ اما اتفاق بزرگی که افتاده، صنعت نشر است؛ یعنی امر نشر. همین بحث کتاب‌های صوتی در قالب نشر می گنجد؛ می توانیم آن را جزئی از نشر بیاوریم. صنعت نشر در این چندسال با غالب‌شدن فضای مجازی تغییر شکل پیدا کرده است، در تیراژ کتابها و مطبوعات اثر آشکاری گذاشته، انگار این اتفاق برای جامعه‌ی ما خیلی ناگهانی بوده که کشش لازم وجود نداشته و منجر به این آسیب ها شده است. درست است که میزان مطالعه و به‌تبع آن، تیراژ کتاب در حالت طبیعی هم پایین بوده ولی تغییر شکل نشر روی آن هم اثر نهاده است. در کتاب «چرا ادبیات؟»، بارگاس یوسا به حرف مدیر مایکروسافت اعتراض می کند که چرا گفته است امیدوارم یک روز استفاده از کاغذ برای کتاب ورچیده شود! در عمل خواندن کتاب کاغذی، بحث عاطفی و لمسی هم مهم است، وقتی ما می پرسیم چرا باید کتاب بخوانیم، در وهله ی اول، منظورمان آموختن و فراگیری است از هر شیوهای و نه الزاماً کتاب نوشتاری. در وهله ی دوم، منظورمان این است که چرا مطالعه باید به شکل کاغذی و نوشتاری آن صورت بگیرد؟

 

فرهنگ ارشاد:

درست است؛ یعنی مطالعه ارتباط با کلمه است، به‌عبارتی یک ارتباط فقهالُغوی است و این خود بحث جداگانه ای است؛ من اعتقاد دارم که نوع مطالعه ای که من را با «کاغذ و قلم و خودم» وادار به تفکر کند، ارجح است؛ اینکه آدم مجال داشته باشد که با خودش روبه‌رو بشود، من خلاقیت را در این جست و جو میکنم تا اینکه کسی برای من تعریف کند. این خلاقیت یکی از ویژگیهای متعالی انسان است؛ مرحوم احمدعلی رجایی؛ صفت انسان متعالی را هنرشناسی و هنردوستی می دانست. هنر، خلاقیت انسان را تحریک می کند؛ مطالعه ی کتاب نوشتاری به این معنی است که من فعال هستم، نه کتاب؛ من آن را در اختیار گرفته ام. جلوی خلاقیت ذهن مرا نمی گیرد. ولی در صحبت های شفاهی، مخصوصاً اگر شنونده تحت‌تأثیر گوینده قرار بگیرد، گوینده غالب است و این می تواند اندکی جلوی خلاقیت را بگیرد. نظام آموزشی ما، در این زمینه، نقش منفی دارد؛ نه‌تنها خلاقیتی به دانش آموز نمی‌بخشد، بلکه مانع خلاقیت فکری هم می شود. برای برانگیختن این خلاقیت، کتاب نقش مهمی دارد. 

در زمان جنگ که احمد محمود در اهواز بود، من هم به‌عنوان یک معلم جامعه شناسی به نمودهای جنگ نگاه می کردم، مسلماً هم تحت‌تأثیر بودم؛ یک‌بار در یکی از بمباران های اهواز، مردمی را که از ترس بیرون ریخته بودند، من را یاد گِرُنیکای پیکاسو می انداخت. من در واقعیتِ اهواز این تابلو را به چشم دیدم؛ منتها احمد محمود "شهر سوخته" را نوشت و من ننوشتم. می خواهم بگویم این خلاقیت احمد محمود است. من هم جنگ را سرسری نگاه نکردم؛ ولی این احمد محمود بود که شهر سوخته را نوشت.  این است که ارتباط ذهن با کاغذ و قلم را جریانی در فرهنگ متعالی میبینم.

 

حسين نبوی:

زمانی که ما داشتیم از شبکه های مجازی حرف می زدیم، به نظرم آمد که ما فقط از عیوب آن گفتیم؛ از محاسن‌اش هم حرف باید می زدیم. اتفاقاً انگیزه ی شنیدن کتاب‌های صوتی را همین شبکه های مجازی شکل دادند؛ برخی از این شبکه های مجازی، بخشی از درس‌گفتارها یا سخنرانی‌های استادان مؤثر و روشنفکران را بارگذاری می کنند و شنونده ی مشتاق با شنیدن این بخش به‌دنبال کامل آن می رود، مثلاً کنجکاو می شود بداند چرا دکتر اباذری درباره ی فلان خواننده حرف زده است؟ جریان چه بوده؟ کنجکاو می شود و به‌ دنبال اصل ماجرا می رود. بنابراین، شبکه های اجتماعی مجازی علیرغم عیب هایی که دارد و به‌نحوی تشتت و هرج و مرج و بی انسجامی را در ذهن ایجاد می کند و رفته‌رفته ممکن است، اثر بدی بگذارد؛ با این‌حال، انگیزه را در برخی از افراد ایجاد می کند و از این طریق کنجکاو می‌شوند و اگر نتوانستند دنبال کتاب و نوشته‌ی فلان نویسنده بروند، در این مقطع، صوت کامل مطلب را دانلود می کنند و گوش می‌دهند؛ یعنی احساس نیاز برای دانستن توسط همین شبکه‌ی مجازی در آنها برانگیخته می شود. پس، نقش مثبت هم می تواند داشته باشد؛ اما به شرطی که آن جامعه پذیری اولیه و عادت واره‌ی اولیه، بستر لازم را ایجاد کرده باشد. بنابراین، نقش منفی یا فایده ی آن در مطالعه کردن تا حدودی به عوامل زمینه ایِ دیگر هم ارتباط دارد؛ البته این موضوع، نیاز به کار مطالعاتی دارد؛ اینکه چگونه و تا چه میزان نقش مثبت یا منفی آن وجود دارد؟

اما اینکه رسانه های مهمتری مانند تلویزیون تأثیر منفی می گذارند و مردم را به مطالعه علاقه‌مند نمی کنند، به نظرم دلیلی وجود دارد؛ کسی که برنامه‌ی تلویزیونی درست می کند، یعنی خود فرد سازنده، اگر خودش اهل مطالعه‌ی کتاب باشد، برنامه اش هم به دل مخاطب می نشیند، یعنی اگر شما موسیقیدان باشید و اگر بخواهید برنامه ای درباره‌ی موسیقی بسازید، دقیقاً می دانید چه بسازید و با چه کسی و چگونه سخن بگویید؛ چه محتوا و با چه سیر و سرگذشتی آن را بیان کنید. اما اگر علم موسیقی را نیاموخته باشید، برنامه ای می‌سازید که دشمنِ کاری هم اگر بخواهد در زمینه‌ی موسیقی به شما لطمه بزند، این قدر توانا نخواهد بود. یعنی وقتی آدمِ ناشی کاری را انجام می دهد، بیشتر از آنکه تأثیر مثبت داشته باشد، تأثیر منفی خواهد داشت؛ تأثیری بسیار کارگر و بسیار مؤثر.

برنامه‌سازان تلویزیون احتمالاً تلاش می‌کنند با ساخت برنامه هایی انگیزه ی مطالعه را در افراد ایجاد کنند؛ ولی چون خودشان این کاره نیستند، یعنی به‌طور حرفه‌ای اهل مطالعه نیستند، کاری را انجام می دهند که بیشتر از آنکه نتیجه ی مثبت داشته باشد، نتیجه‌ی منفی دارد. ضربه ای که اینها می زنند، بیشتر است. بنابراین رسانه های اصلی جامعه، اگر نمی‌‌توانند نقش آفرینی کنند، یک دلیل آن برمی گردد به کسانی که قرار است فرهنگ سازی بکنند؛ ولی خودشان به‌دلیل کارمند بودن یا نزدیک بودن به افراد صاحب نفوذ یا گرایشهای سیاسی، افرادی واقعاً فرهنگی نیستند. افراد غیرفرهنگی با ادعاهای فرهنگی لطمات زیادی می زنند.

مساله کتاب نخوانی و مطالعه در جامعه ایران و نقش آموزش و پرورش و نظام آموزشی

فرهنگ ارشاد:

من با شما یک مقدار همسو نیستم، با نوگرایی و دستاوردهای تکنولوژیک بشری هم مخالف نیستم؛ حال چه رسانه های اجتماعی باشد و چه تلویزیون و... کاری هم ندارم که ریشه ی این شبکه ها در کجاست؛ سیا و پنتاگون و یا در جاهای دیگر. من شخصاً از اینترنت استفاده ی مثبت می کنم. به اعتقاد من، چگونگی استفاده از تکنولوژی است که مشکل ایجاد کرده است؛ در تمام دنیا، رسانه ها در خدمت قدرت درآمده‌اند؛ آنچه را فردوسی بزرگ می گوید: توانا بود هر که دانا بود، یا فرانسیس بیکن می گوید is power knowledge؛ فوکو طور دیگری بیان می کند: power is  knowledge؛ چون این رسانه ها کارآیی زیادی دارند، قدرت دارند؛ خداوندان قدرت هم اینها را در اختیار گرفته اند. هنگامی که بوردیو از توزیع نابرابر سرمایه در میدان می گوید، اتفاقاً بیش از اینکه از نابرابری اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی بگوید، از نابرابری توزیع سرمایه ی نمادین می گوید؛ زیر این سرمایه ی نمادین، رگههای قدرت وجود دارد. مثلاً مدرک دانشگاهی در ایران که خرید و فروش هم می شود، یک سرمایه ی نمادین شده است و قدرت می آورد. 

بگذارید در بحث از مرز ایران فراتر برویم، من فکر نمی کنم که امپریالیزم رسانه ای دست آدمهای بی فرهنگ باشد؛ اتفاقاً دانا هستند و می دانند که چگونه می شود جامعه ای را توده ای کرد. این مقوله را بزرگانی در مکتب فرانکفورت از تجربه ای که در آمریکا داشتند، کشف کردند؛ چون از اروپا به آمریکا رفتند و دیدند جهنم آمریکا گرم‌تر از جهنم هیتلر است. اگر هیتلر یک فاشیسم آشکار است؛ در آمریکا یک فاشیسم نهفته ای وجود دارد که جامعه ی توده ای را می پروراند و این جامعه را به هر سمتی که می خواهد، می کشاند. رسانه ها اتفاقاً آگاهانه و به لطایف الحیل یک جامعه را توده ای می پرورانند؛ پوپولیزم را تقویت می کنند. همه شاهد بودیم که با این دو رفراندومی که یکی در کشور فقیر و دیگر در کشور اروپایی پیشرفته انجام شد، چه کردند! به قول بودریار اینها واقعیت را می سازند. اگر 50سال پیش بود، اگر از دموکراسی صحبت می کردند، آیا می شد به این شکل با همه‌پرسی برخورد و بادش را خالی کرد؛ حتی می خواهم بگویم که دموکراسی هم پوپولیستی و بی‌ریشه و برده و بنده‌ی قدرت شده است. بنابراین، رسانه ها چون به این شکل هستند، از هر چیزی که بتواند جامعه را بیشتر در جهت توده ای‌شدن و انفعالی‌شدن بکشاند، ابایی ندارند. اما مطالعه‌کردن نمی تواند فرد را انفعالی بار بیاورد، بنابراین این مجموعه‌ی ارکستری که می زند، مشوق مطالعه نیست؛ راه توسعه ی مطالعه بسیار ناهموار است. وقتی در یک کانال تلویزیونی، بحث فکری است، سریعاً کانال عوض می‌شود

 

حسين نبوی:

من براساس تجربه‌ی شخصی خودم حرف می‌زنم و تجربه ی امپریالیسم رسانههای آن‌سوی مرزها را نداشته‌ام، اینجا در صدا و سیما که گهگاه دعوت شده ام، به من گفته اند که برابر دوربین، شما به زبان دانشگاهی سخن نگو، عامیانه سخن بگو؛ چون مخاطبان ما عوام اند. من احساس می کردم که این کسی که به آنجا دعوت شده، یک ابزار است که حرف آنها را بزند؛ و گمان هم نمی کنم که این افراد دانش آموخته، اهل فکر و تأمل و اندیشه‌ی عمیقی باشند و به‌نظر می آید با توصیه و سفارش افراد دیگر به آنجا وارد شده اند. البته این تجربه ی شخصی و محدود من است و اجازه ندارم خیلی تعمیم بدهم. فکر می کنم در جایی مانند "صدا و سیما" -مهمترین صنعت فرهنگ در جامعه‌ی ایران- که افکار عمومی، و نیز جامعه و فرهنگ تودهای را می سازد؛ افراد صاحب تجربه و عمیق و ملّایی وجود ندارد. 

ما در ایران دستگاه‌های اداری و دولتی زیادی داریم که ناکارآمد هستند. اگر این سازمانها کارایی لازم را ندارند، حوزه‌ی  ضرر محدودی دارند، اما ناکارآمد بودن دستگاهی که تولید فرهنگ می‌کند، به فاجعه‌ای در جامعه منجر می‌شود که نیازمند واکاوی در جلسه‌های آتی‌ست...

پایان گزارش/

مساله کتاب نخوانی و مطالعه در جامعه ایران و نقش آموزش و پرورش و نظام آموزشی

منتشرشده در گزارش و گفت‌وگو
پنج شنبه, 13 تیر 1398 21:02

بزرگی با قلم هر جا هویدا

شعر معلم برای روز قلم

میان ، گل بوته هایی ، غنچه ای را
ندیدی منزوی در ، گوشه تنها

به پیرامونِ خود ، گاهی نگاهی
کی آید آن زمان گویِش به نجوا

میان ، گل بوته هایی خودنمایی
فرامش غنچه ای هستم چه ویدا

قلم فرسا به دل ، لوحی نگارم
ادب ، آداب را حرمت به هر جا

ز سعدی بشنوی گویم برایت
بزرگی با خِرد ، اندیشه زیبا

به سن ، سالی نباشد آن بزرگی
بزرگی با قلم هر جا هویدا

کلامی از علی گویم زبانزد
مرا عهدی تعهّد حُکمفرما

چو یادِ استاد ، حرفی را برایم
برایش عبد باشم ، عبد ، جانا

برایم گفته مؤلا با کلامی
به آزادی ، رها از بندگی ها

قلم عاجز چه دارد تا نویسد
چه گویم بر مخاطب ، علمِ دانا

به دانا ، عالمان ، شاعر ، کسانی
چو هر یک چشمه ای زاینده پویا

کنی حرمت ولی جان خوب دانی
بزرگی آدمی با علمِ تقوا

شعر معلم برای روز قلم


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت داریداین آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید">

شعر معلم برای روز قلم

منتشرشده در یادداشت

روز قلم و صدای معلم

نون والقلم و ما یسطرون ( آیه 1 از سورۀ القلم )

پیشینه ای بر روز قلم
" توجه به قلم در سرزمین ما پیشینه ‌ای دیرینه دارد. سده‌ها پیش در ایران باستان ، تیرگان (سیزدهم تیر ماه) یکی از مهم ‌ترین جشن‌های ایران باستان بوده که آیین‌های مخصوصی داشته و یکی از آنها پاسداشت قلم بوده است. یکی از دلایلی که برای این جشن ذکر شده ، این است که در این روز ، هوشنگ ، پادشاه پیشدادی ایران ، نویسندگان و کاتبان را به رسمیت شناخت و آنان را گرامی داشت ، مردم جشن گرفتند و آن جشن به یادِ ارجمندیِ قلم ، بر جای ماند. دلیل دیگری هم که برای این جشن ثبت شده این است که به نوشتۀ ابوریحان بیرونی ، سیزدهم تیر ماه ، روز ستارۀ تیر یا عطارد است و چون عطارد ، کاتب ستارگان است ، می‌ توان " سیزدهم تیر ماه " را " روز نویسنده " نامید.
پس از انقلاب نیز نویسندگان و شاعران سرشناسی چون محمدعلی سپانلو سیزدهم تیرماه را به عنوان روز قلم و نویسنده پیشنهاد دادند ، تا این‌ که چهاردهم تیر ماه از جانب انجمن قلم به عنوان "روز قلم " نام‌گذاری شد. با این حال ، این مناسبت هنوز چندان در میان مردم و حتی اصحاب قلم و اندیشه شناخته ‌شده نیست.

تاریخ نوشتن
تاریخ نوشتار ، حداکثر به بیست هزار سال پیش باز می گردد و با محدود ساختن به نظام های نوشتاری مدوّن ، رقمی حدود شش هزار سال پیش را نشان می دهد. این ارقام و آمارها فقط تخمینی است از سوی کاوشگران علمی ، در صورتی که بدون شک پیشرفتی از سوی جوامع گوناگون ، بدون کمک خط و زبان امکان پذیر نبوده است.
از جمله موادی که برای نوشتن به کار می رفته سنگ ، چوب ، پوست حیوانات ، برگ درختان ، استخوان ، موم ، ابریشم ، پنبه و کاغذ را می توان نام برد. در طول تاریخ ، نوشتن به دو صورت بوده است:
1 - یک دسته خطوطی را در بر می گرفت که با استفاده از ابزارهای تیز چون سوزن، چاقو و... نوشتارکَنده کاری می شد.
2 - دسته دیگر شامل خطوطی است که به وسیله قلم پر ، قلم نی ، قلم مو و... و با استفاده از جوهر بر سطح ماده نوشتاری ترسیم می گردید. گفتنی است نسخه برداری از نوشته ای بر سنگ یا فلز به طور منطقی ، در نهایت به اختراع "چاپ" انجامید." (1)

روز قلم و صدای معلم

مقایسۀ قلم دیروز با قلم امروز
من با وجود سکوتم ، ذهنم به سخن گفتن ادامه می دهد. هر قدر سعی در توقف آن می نمایم ، تلاشی است بیهوده . گاه کسی را به عنوان مخاطب ندارم ، گاه همدمی صبور و مهربان که تمنّای استماع سخنم را داشته باشد وجود ندارد ، گاه برای احساس درونم ، ادراک عین ماوقع از سوی کسی نیست ، اما ذهنم همچنان در حال چیدن جملات و تفکر ذهنی است ، آن هم در حوزه ای که من خود نیز بدان مجبورم . در این بین زبانِ عقلم ، احساسم ، ادراکم ، باورم ، اعتقادم ، ایمانم ، اصول و جهان بینی ام و..... با یاری قلم به نگارش در می آید. آنچه که به من الهام می شد یک کلمه و یا یک جمله بود، اما آنچه که از طریق قلم بر روی سطحی صاف در گذشته بیشتر کاغذ و امروز صفحه مانیتور رایانه و........ ، تراوش می شود ، دریایی خروشان و متلاطم از کلمات و جملات بسیار است . من با استفاده از قلم ، تفکر ذهن خود را به متنی تبدیل می سازم که ویژگی ماندگاری ، دقت و عمقی بودن را داراست. امروز تکنولوژی ، ارتباط ساده و باصفای مابین قلم و کاغذ و پیوند دیرین این دو را بر هم زده است و بجای قلم ، این انگشتانم هست که واسط بین درون آشفته ام برای رسیدن به هدف و یا آرمان و آرامش ذهن و روح و درونم با خوانندگان گردیده است.
به قول حافظ :


در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

قلم پلی رابط بین درون افراد با بیرون آنهاست که انسانها و افکار آنها را به هم متصل می سازد. قلم همچون زبان ، واسطه ای است ابزاری بین انسانها جهت انتقال پیام . قلم با رقص خود بر روی صفحه ای سفید و پاک ، امانت داری است مطمئن برای برقراری ارتباط . قلم ایراد پیام شفاهی را که تا پیام اصلی به افراد بیشتر برسد ، ماهیت واقعی خود را با شاخ و برگ و میل افراد از دست می دهد ، ندارد. نوشته های قلم ماندگاری بیشتر و مطمئن تری دارد ، به شرط وجود آزادی بیان و اندیشه. قلم و آزادی دو پر تیز پرواز اندیشۀ بشری است . نبود و یا کنترل و ایجاد محدودیت برای یکی از این دو ، اصالت اندیشه را ضایع می سازد.

نحوه و نوع دسترسی به نوشته ها ، توسط افراد در سایۀ تکنولوژی تغییر یافته است ، در گذشته پول داده می شد و با خرید روزنامه و مجله و کتاب ، نوشته های نویسندگان و شعرا خوانده می شد و امروز دیگر نیازی به بریدن میلیونها درخت برای تبدیل به صفحات کُتب نگاشته شده نیست ، بلکه با واسطۀ علم الکترونیک از طریق لپ تاپ ، کامپیوتر و تبلت ، می توان به متون هزاران کتاب دیروز و امروز و نوشته های حیطه های گوناگون بیشمار اهل قلم دست یافت. دیروز کتب خوب و بد با استقبال و اقبال اهالی مطالعه و خرد ، مدت کوتاهی بعد از چاپ ، به چاپ دوم و سوم و..... می رسید . منتقدان با پرداختن به وجوه اثرگذار نوشته های کتاب و یا بیان ضعف آنها ، اهالی قلم را به دقت و درایت بیشتر وا می داشت. هر کس اهل نوشتن بود ، حرمت قلم را پاس می داشت و هرگز دست به دزدی ادبی نمی زد. جوانمردی و پهلوانی در این عرصه نیز حاکمیت داشت. امروز دست یازیدن به حریم نوشته های اهل قلم ، بی مهابا ، زیاد ، گستاخانه و بدون مرز گردیده است. با فشار دادن دو شاسی copy / paste در کمتر از یک دقیقه ، می توان فکر و اندیشه و خیال و باور نویسنده ای را به همین سادگی ربود، حال کل متن را یا بخشی از آن را.

روزگاری دزدی از خصایص پلید بشر شمرده می شد و دزدی ادبی چندش آورترین دزدی ها بود ، چون مایملک منقول افراد دزدیده نمی شد ، تراوشات ذهن و توانمندی و مهارت نوشتاری آنان مورد غارت قرار می گرفت. اندک افرادی فرصت طلبِ فرصت جو، حال روی چه اصلی ، عملا دست به دزدی ادبی می زدند ، به دلیل روند سخت روزگارِ چاپ کتب ، از روزهای آغاز تا پایان نوشتن یعنی مدخل و مخرج ، یافتن انتشاراتی منصف و کاردان با مجوز رسمی در محافل ادبی ، فراهم ساختن هزینۀ چاپ از جیب خود و..... افراد آبدیده و صیقل یافته بودند و کمتر به دزدی ادبی مایل بودند.
اما امروز ما با پرداخت بهای اشتراک جهت بهره مندی از دنیای شگفت انگیز اینترنت ، بسیار کمتر از مسیر پردردسر دیروز ، هزینه و یا عبور می کنیم. ما امروز چون گذشته ضرورتی به رُو در رُویی با افراد بسیار برای پشت سرگذاشتن هفت خوان انتشارات را نداریم ، ما امروز چون گذشته ده ها بار نوشتۀ خود را با اجباری مذموم که مدنظر نظام سیاسی و یا ناشران بوده و یا با ویراستاری جملات جهت سانسور ، به غنای محتوا و معنای متون نگاشته شده هم نیاز نداریم ، حتی به نگارش زیبا و جذاب و درست هم ضرورتی باقی نمانده است . برعکس امروز با ترویج و تسلط خود به زبان کوچه بازاری و زرگری و یا شکستن کمر کلمات و فرو ریختن قاعده و اصول نوشتار ، برای خود پیرو و طرفدار زیادی هم می یابیم. امروز برخلاف دیروز ، دیگر آئین نگارش هم لازم نیست ، آئین جوانمردی و صداقت و شرافت هم لازم نیست ، فقط کافی است به وقت و زمان که بیکاران بی عار از آن بسیار بهره مند هستند دسترسی داشته باشی ،حال نوبت شیطنت و مَلعنت لوده پیشه ای برای ویراژ در لابلای بی نهایت صفحات اینترنت است. عزت و حرمت و آبروی قلم در روزگار صداقت اندیشه ، امروز قربانی سرعت همین ویراژدهندگان ظاهری در عرصۀ علوم مختلف است. آنانی که جهالت خود را پشت صفحه ای روشن و منور پنهان می سازند و شاید نورانیت صفحه ، آنان را با خود به عالم خلسۀ صفای نویسندگانی می برد که دود چراغ خورده اند و جز اخلاص ننگاشته اند.

امروز نه تنها مقالات و یادداشت های برخاسته از اذهان افراد در سایت ها و وبلاگ ها و وب سایت و.... بیشمار ربوده می شود و رسم نیکوی ذکر آدرس منابع مورد استفاده ، قدری برچیده شده است ، حتی در گرداب کردانیسم ، مدرک زایی توهّمی نیز رواج بسیار دارد. فقط کافی است از روی متون عده ای اندیشمند اهل قلم به نام خود کپی بزنیم و عدل و داد و انصاف را سنگفرش قدم های خود در بالا رفتن از نردبان ترقی بنمائیم. تا برخی هوشیار اندیشه ورز متعهد ، بخواهند متوجه اختلاس نوشتاری من پیش رونده در مسیر بی مروّتی گردند ، من به اهداف و ایده آل های خود بر روی سنگفرش سختکوشی اهالی قلم رسیده ام و رسوایی ، بعد گذشت سالها از هنگامۀ دزدی من نوعی ، پشیزی ارزش ندارد. حتی خوش خیالی و دلبستگی عده ای طرفدار امروز نسبت به منِ متن دزدِ مدرک دزدِ دیروز آنقدر زیاد است که برای خودم طرفدارانی دو آتشه دارم و نیازی به دفاع بد من نیست ، آنان دلیلی موجه بر بی گناهی خیال من از گناه برخاسته از ضعف و ناتوانی ام هستند. امروز بعد گذشت بیست سی سال از آن روز ، تاریخ مصرف فریب کاری من به پایان رسیده است. یاد روزهای تعظیم و تکریم انسانهای خوش باور خوش خیال به خیر. یک عمر ته دل برای ساده بینی و ساده انگاری آنان خندیده ام.

دهۀ 40 – 50 و حتی 60 ، انسانهای شهر و کشور من پاک اندیش بودند ، زلال بودند و حتی در شهر آنان برای انجام هر نوع گناه و خطا و لرزش اخلاقی ، محلاتِ بدنامِ ویژه ای وجود داشت ، یک خط ویژه برای زنگار بستگان روح و خیال و اندیشه . اما افسوس امروز این حریم امن برای صادقان اهل معرفت و صفا در هم شکسته و این عجوزه ، عروس هزار داماد است !! امروز هر کس که وجدانش سوسو می زند و در حد یک فانوس دریایی نیز جُربزۀ مسیر یابی انسانیت را برای خود در بین دیگر انسانها ندارد ، به راحتی پایان نامه دزد و متن دزد و دزد کل مطالب یک کتاب و مدرک دزد و..... می گردد. امروز محله و قشر و گروه خاصی جهت پلیدی رفتار لازم نیست ، تکنولوژی و دانش الکترونیک ، مرزها را در هم شکسته است و وقیحانه جسارت افراد را در دزدی بیشتر نموده است.

به قول سعدی شیرین سخن که روزگاری با قلم پر ، قلم نی و یا قلم مو و با استفاده از جوهر ، پندهایی گرانبها در دل تاریخ ادبی به یادگار گذاشته است : دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد.

علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی

امروز رنج بیهوده و سعی بی فایده ، در خلوت نشستن و اندیشیدن و نگاشتن نیست ، دست یازیدن به سرمایۀ قلم و اندیشۀ دیگری است که او را نمی شناسیم . اما دزدان دیروز جسارت و شهامت رودررویی با ریسک دیده شدن و لو رفتن و دستگیر شدن را داشتند. اما دزدان اندیشه و خرد امروز ، ترسویانی بُزدلند که دیده و شناخته نمی شوند. دیروز دزد کسی بود که همانند ژان والژان ویکتور هوگو در رمان بینوایان ، تکه نانی برای زنده ماندن می ربود چون گرسنه و بی پناه بود ، یا زیاده خواهی بود که رنجِ نبرده قصد بهره مندی بیشتر داشت ، یعنی طیفی مشخص و خاص از افراد جامعه ، اما شوربختانه امروز امن بودن فضای دزدی در پشت صفحۀ الکترونیک ، دزدی را به همۀ گروههای جامعه اعم از دانش آموز و دانشجو و معلم و استاد و پزشک و.... تعمیم داده است. هر چند آنانی که عیار سنگ شرافت شان بسیار گرانقدر است ، از این مصداق نامبارک به دورند اما در نزدیکی من و شما چنین افرادی بسیار هست ، واقعیتی تلخ و اسفبار.

امروز امنیت قلم و اندیشه در مخاطرۀ دهکدۀ کوچک مهربانی ها ، در گرداب نامهربانی افراد بدجنس و بی رحمی اسیر و رنجور است و شدیدا آزار می بیند. حاصل قلم دزدیده می شود و به دلیل بی پردگی آن در تراوش ذهن و انعکاس درون افراد به بیرون همچون آئینه با نقدی دقیق و عمیق ، محکوم به شکایت و بند نیز هست.

روز قلم و صدای معلم

فضای مجازی جایگزین کتاب و سایت های گوناگون به جای روزنامه و مجله ، واسط بین قلم و اندیشۀ نویسندگان و شاعران با مردم گردیده است. در هر کدام می توان با نگارش ، اذهان را هدایت و راهنمایی ساخت و یا مسموم و منحرف. امید که هرگز رسالت خطیر قلمفرسایی را فراموش نکنیم. امید که ظرفیت تحمل نگاشته ها را ولو برعلیه خود داشته باشیم. یک نویسنده می بایست دانش و مهارت انتقال پیام و اثرگذاری مفید و مؤثر بر اذهان خوانندگان را و یک خواننده می بایست قدرت و قابلیت کنترل افسار اثرپذیری مطلق و صِرف از مطالعۀ آثار گوناگون نویسندگان را داشته باشد. ما باید دانش و سواد و مهارت تمیز و تشخیص اهداف خوب از بد نگارنده را داشته باشیم.

سه گلایه
** چرا روز قلم به تنهایی ؟ در عصری که دیگر مداد و خودکار و خودنویس مابین دو انگشت شست و اشاره قرار نمی گیرد و با انگشت اشاره بر روی الفبای فارسی و یا حروف دیگر زبانها ، فشاری ضعیف و ظریف فرود می آید تا حروف تبدیل به کلمات و جملات گردد ، چرا فقط روز قلم آن هم در فراق با اندیشه ؟ چگونه می توان اندیشه را از قلم جدا ساخت و یا قلم را از کاغذ ؟ در حالی که پیوند آنها حتی با دانش الکترونیک امروز نیز تا حدودی گسستنی نیست ، با وجود این که امروز کمتر کسی اندیشۀ خود را با قلم بر روی کاغذ به نگارش در می آورد اما تداعی قلم و اندیشه و کاغذ پیوندی ماندگار حتی برای باور کودکان دارد!! شاید چون هنوز با قلم در حال فرا گرفتن قابلیت نوشتاری هستند و این از محاسن آموزش سنتی در کشور ماست ، چون ارتباط یادگیری دانش آموزان با قلم در کشورهای پیشرفته با ورود رایانه به مدارس ، دیری است که از هم پاشیده شده است.

** با توجه به دو پیشینۀ ذکر شده در قسمت بالای این متن برای روز قلم ، یعنی 13 تیر مبنی بر پاسداشت قلم در جشن تیرگان در ایران باستان که اصولا می بایست از مفاخر ما ایرانیان برای قدمت اندیشه ورزی و خِرد باشد و دلیل دیگر بنا به نوشتۀ ابوریحان بیرونی ، چون سیزدهم تیر ماه ، روز ستارۀ تیر یا عطارد است و عطارد ، کاتب ستارگان است ، می‌توان "سیزدهم تیر ماه را روز نویسنده " نامید ، چرا روز 14 تیر را روز قلم نام گذاری کرده اند ؟!!

** نام گذاری این روز صِرفا با یاد نویسندگان ، نیز دور از انصاف است ، چون ما زبان فارسی را در دو قالب نظم و نثر بیان می داریم و نمی توان شاعران را از نویسندگان جدا ساخت.

یاد و خاطرۀ ماشین تحریر و یا ماشین لاینو تایپ برای جایگزینی قلم جهت نگارش متون نیز بخیر که در ادارات و مدارس و دانشگاهها و جلوی دادگستری ها با صدا و ریتم خاص خود ، روزگاری هنرمندانی آشنا و ماهر برای خود داشت. عده ای از این طریق نان آور خانواده های خود بوده اند و بخشی از تاریخ صنعت چاپ و شیوۀ نگارش در جهان قلمداد می گردد.

روز قلم و صدای معلم

نوشتن یک " هنر " است ، کسی که می نویسد تنها نیست ، با نوشتن آستانۀ تحمل خود را برای همزیستی مسالمت آمیز با همنوع خود بالا بریم . به یاد داشته باشیم که ما فقط از طریق مطالعه و خواندن قادر به یادگیری نیستیم ، بلکه نوشتن نیز هنری است که برای نویسنده و شاعر ، نکات و مفاهیم بسیار ارزشمندی آموزش می دهد. ما با خواندن و نوشتن ، هر زمان آمادۀ یاد دادن و یاد گرفتن هستیم.

روز قلم به تمامی انتقال دهندگان مفاهیم و پیام های حاوی فرهنگ و هنر و ادب و علم به صورت سینه به سینه و نسل به نسل جهت حفظ و پاسداشت ارزش های مقدس نگارش و اخلاقیات و آداب و سنن و رخدادها و رویدادهای علمی و هنری و تاریخی و ادبی و..... به آیندگان ، مبارک. مدیر محترم و نویسندگان و شعرای ارزشمند و بزرگوار صدای معلم ، روز قلم بر شما خجسته باد .

1) 14 تیر ، روز قلم . بیتوته .


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت داریداین آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید">

روز قلم و صدای معلم

منتشرشده در یادداشت

معرفی کتاب جامعه شناسی خودمانی

صد البته نوشتن هنری است برای انعکاس واقعیت ها ، هنری است برای آئینه بودن حقایقی تلخ و شیرین در برابر آحاد مردم . آنچه که به طور مختصر از کتاب " جامعه شناسی خودمانی " در زیر آورده شده است ، بارها توسط هر یک از نویسندگان همین سایت نیز با جملات و زوایایی دیگر اما کمابیش ، شبیه به آن ، نگاشته شده است. اما شاید اثر یک نویسنده معاصر در حیطۀ جامعه شناسی ، توفیق بیشتری در نوازش گوش های زنگار بسته مان داشته باشد. امید که با خواندن این چند پاراگراف ، سیراب نشویم و عطش وار به دنبال اصل کتاب ، حال با خرید و یا دانلود آن ، برویم . بیایید علامت فلش عقب ماندگی و مصایب درمان ناپذیر بیشمار را به سوی خود برگردانیم ، امید از بین من و شما چهره هایی واقع بینِ عمل گرایِ درمان گر متولد شود ، رشد کند و ایران دردمند را از بینوایی رهایی بخشد. امید که به درد پیچ و تاب شاید و باید و انشا ا... و ماشاا.... گرفتار نشویم و در پاره ساختن زنجیر اسارت نمی توانم ، چه کنم ، کی شرایط بهتر می شود ، کی حقوق ها افزایش می یابد و.... کوشا باشیم.

معرفی بحث هایی از متون کتاب
" یادم می آید سالهای اول انقلاب بود در سفری کاری که به یکی از کشورهای راقیه داشتم میزبان از سر لطف و ارتباط فامیلی ضیافت کوچکی ترتیب داده بود با تعدادی افراد ظاهراً موجه به همراه تعداد دیگری از هموطنان خود تبعیدی و طبعاً ضد نظام موجود، صحبت از وجوب یک حکومت مردمی بود و لاغیر...
گفتم اگر حکومت مردمی به معنی حکومت درد آشنای مردم باشد گمان می کنم ایران تا به حال کمتر چنین حکومت مردمی به خود دیده ، تا آنجا که من می شناسم اینها هیچ کدام نه از شاهزاده های آنچنانی اند و نه وابسته به فلان ایل و خانوادۀ اسم و رسم دار . تا پریروز یکی از اینها معلم بود و آن یکی مهندس و دیگری یک کاسب و نجار و یا آن دیگری یک روضه خوان بسیار معمولی. اینها را که از پاریس و ژنو و حلب نیاورده اند، همین هموطنان خودمان هستند. خوب حالا چطور شد وزیر که شدند دیگر غیر قابل دسترس شدند؟ مشهور که شدند، حالا گیرم به زعم شما ، اگر اینها رفته اند برای خودشان «غیر مردمی» شدند این دیگر مربوط به خود مردم است، باور کنید، این را به اتکای تجربه و شغل مدیریتی ام می گویم. خیلی حرف بدی است امیدوارم مرا ببخشید، کمتر مدیری است که بتواند سالم از این آزمایش تا به آخر برود، نمی گویم همه ولی تعدادی از همکاران به اصطلاح زیر مجموعه، آنچنان ماهرانه رئیس را از راه به در می کنند که خود رئیس هم باورش می شود کوتاه را بلند جلوه می دهند زشت را زیبا. دو سال که گذشت دیگه این رئیس ، رئیس روز اول نیست همه چیز عوض شده... اصلاً استحاله اش می کنند.
داشتم از مقایسه کشورمان با کشورهای همسایه صحبت می کردم. منظورم این بود در اول انقلاب تا ما مشغول تبریک فرستادن برای خودمان بودیم حتی همین کشورهایی که تو آنها را قبول نداشتی آنچنان جلو رفتند که امروز ثبات اقتصادی شان قابل مقایسه با ما نیست. این حقیقت تلخ است ولی وجود دارد. من نمی دانم اگر این همسایه شرقی و درد کشیدۀ ما افغانستان نبود، آن وقت تکلیف روحیه مان چه می شد. اگر می توانید بروید و ببینید و اگر نه وضع کشورهای دیگر را دقیقاً مطالعه کنید. ما هنوز مشغول شنیدن کلمات زیبا هستیم.

مریض با به به و چه چه خودش و دکترش امکان بهتر شدن روحیه اش می رود اما بهبودی اش حداقل تا شروع درمان کار دارد. به جای این که او را با کلمات قشنگ و رؤیابرانگیز به خواب خوش فرو کنیم باید به خودش آوریم. با متانت و آهستگی جهت همکاری اش در درمان، دردش را به گوشش نجوا کنیم.
از او بخواهیم برای بهبودی اش آمادۀ مبارزه با مرض شود... هی نگویید «ملت بزرگ» ، «ملت نجیب» ملتی که وارد دروازه های تمدن بزرگ بشری شده اید، ملتی که یکی از پنج قدرت بزرگ دنیا می شوید و یا شده اید!! ملتی که تا ابرقدرت های بزرگ اسم شما را می شنوند، پشتتان می لرزد. آیا واقعاً اینطور است؟ صراحت داشته باشید. بگویید ملت بگردید ببینید چه کم داریم؟ چرا این قدر درمانده ایم؟ چرا با این همه درآمد استثنایی نفتی که طی سی سال گذشته داشته ایم تا یک دلار قیمت نفت کم می شود همه را وحشت می گیرد؟ چرا متوسط کار مفید ایرانی ها در روز به زیر سی دقیقه می رسد؟
چرا پای صنعت اتومبیل سازی ما بعد از سی و چند سال مونتاژ هنوز این قدر لنگ می زند؟
چرا برای پیشبرد هر کار کوچکی باید روزها و در بعضی مواقع ماهها و سالها وقت گذاشت و اعصاب خرد کرد؟
چرا کارمندان ادارات در اکثر مواقع پدر ارباب رجوع را در می آورند بدون آن که فکر کنند نوبت خودشان است که در نقش ارباب رجوع ادارۀ دیگری ظاهر شوند. چرا سن سکته در این کشور زیر چهل سال است؟ چرا بی اعتمادی هر روز گسترده تر می شود؟ حجم پرونده های دادگستری افزایش پیدا می کند؟ فساد به گفته بسیاری از دست اندرکاران از حد متعارف بالاتر می رود؟
و هزاران چرای دیگر.

نویسنده در ادامه و در طول کتاب مواردی را که باعث عقب ماندن ایران شده است را شرح می دهد ، دلیل همۀ این موارد تنها خود مردم ایران هستند و می گوید :
با تاریخ بیگانه ایم : «یکی از دردهای مملکت این است که حتی تحصیل کرده هایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند. ملتی که تاریخ گذشته اش را نمی خواند و نمی داند، همه چیز را خودش باید تجربه کند. از این دردناک تر نمی شود که تجربه ای به قیمت گزاف به دست می آوریم ولی آن را نگاه نمی داریم ، یک نسل ، دو نسل می گذرد همه یادمان می رود و آن وقت دوباره روز از نو نو روزی از نو.

معرفی کتاب جامعه شناسی خودمانی

قهرمان پروری و استبداد زدگی ما : ما می بینیم که چه غیر زیبا سراسر تاریخ مان مملو است از قهرمان بازی و قهرمان پروری است.

خودمحوری و برتری جویی ما: شما در جامعه ای زندگی می کنید که کلمۀ نمی دانم و بلد نیستم کمتر از کلمه دیگری به گوشتان می خورد. چطور جماعتی تا قبل از این که بدانند که نمی دانند به دنبال دانستن خواهند رفت ؟

احساساتی بودن و شعار زدگی ما : ما ایرانی ها چه دوست داشته باشیم که به این صفت متّصف شویم و چه دوست نداشته باشیم ، مردمی هستیم که در اکثر موارد احساساتمان در اتخاذ و انتخاب مسیرمان نقش تعیین کننده ای را ایفا می کند.

نویسنده در بخش دیگری اشاره می کند :

تصور می کنم از آن روزهایی که میرزا صالح شیرازی اولین ماشین چاپ را در تبریز به کار انداخت و به کار تکثیر و چاپ اندیشه و کتاب آهنگ پرشتابی داد، اگر نگویم هزاران به جرأت می توانم بگویم صدها تیتر ، سوژه ، مقاله و کتاب با مضامینی از قبیل «راز عقب افتادگی مشرق زمین» «بدبختی ایرانی» و «نقش ... در عقب ماندگی ایرانی» ، «راه خوشبختی» ، «راه کامیابی» ، «یگانه راه سعادت» و این اواخر در مبارزه با استعمار...... و استثمار...... و ....... منتشر شده و در دسترس خوانندگان قرار گرفته است که صد البته هر کدام از آنها نیز با استدلال هایی در راه اثبات گفته هایشان و با کلیدهایی که بدون برو برگرد حداقل از نظر مؤلف و مصنّف کلید قطعی درب بستۀ «اتاق نیکبختی» بودند همراه و مجهز شده بودند. من در اینجا نه قصد دارم ، و نه انصاف و مروّت حکم می کند که همۀ آنها را با یک دستور العمل ساده اندیشانه ، بیهوده و بی پایه بنمایانم...... بلکه برعکس بر این باورم که اکثر قریب به اتفاق این گویندگان در گفتارهایشان هم صادق بودند و هم معتقد، و هم تا حدودی مؤثر.
منتها ایراد بزرگ و مشترکی که تقریباً به تمامی این واعظین می شود گرفت، این سیاه و سفید دیدن قضیه است و این که نقطه مشترک تقریباً تمامی همگی شان (به استثنای معدودی که از آن یاد خواهم کرد) برائت ایرانی است در مورد این همه مصیبتی که سرش آمده ، هر کدام به دلیل قانع کننده ای که به ذهنشان خطور کرده آنچنان آویزان شده اند که تمامی رویدادهای دیگر را از یاد برده اند و نهایتاً تقریباً رسیده اند به کی بود؟ کی بود؟ ... حداقل ما نبودیم.

می گفت اگر اعراب به ما حمله نمی کردند وضع ما این نبود. گفتم مرد حسابی اولاً حالا که حمله کرده اند و ما کاری راجع به حادثه ای که هزار و چهار صد سال پیش اتفاق افتاده نمی توانیم بکنیم فعلاً مواظب باش دوباره بهت حمله نکنند ، وانگهی مگر پرو و شیلی و آرژانتین که مورد حملۀ اعراب قرار نگرفتند آنها بی مشکل ماندند؟ همه بدبختی ها برای افغان ها و ایرانی ها از مسلمانی ما هست و غیر مسلمان های زامبیا و اتیوپی و کلمبیا الحمد لله هیچ مشکلی ندارند؟ مسیحی های سیاهپوست موزامبیک از شدت وفور نعمت همه مجبورند رژیم بگیرند!

در نظر اینان از حملۀ مغول گرفته تا خشونت و تعصب های صوفی مشرب های صفویه و بی عرضگی حضرت سلطان حسین و همین جور دیوانه شدن نادرشاه ، رأفت کریم خان ، زن بارگی جناب فتحعلی شاه، قتل قائم مقام و امبیر کبیر به دست پدر و پسر تاجدار... بعد ماجرای مشروطه وارداتی!! کلاه گذاشتن کلاهی های مستفرنگ سر روحانیون و یا خطاها و اشتباهات روحانیون (تعبیر به نرخ روز قابل تغییر است) و به هر حال انحراف مشروطه ، برافتادن سلسله ابد مدت!! قاجاریه ، آمدن رضاخان صددرصد انگلیسی (و نه حتی نود و نه درصد!) ، شهریور بیست ، ماجراهای نفت ، درگیری دکتر محمد مصدق با آیت الله کاشانی ، و در نتیجه شکست نهضت ملی ، کودتای 28 مرداد و بالاخره به رغم برخی انقلاب سال 57 ، روی کار آمدن حکومت روحانیون ، جنگ 8 ساله و صدها تیتر از این دست منشأ قطعی و غیر قابل تردید عقب افتادگی ایرانیان قلمداد شده است و یادتان نرود که در زمینه و متن اصلی تمام این علل ، لااقل از دورۀ صفویه تا به امروز نقش شوم استثمار و استعمار به صورت غیر قابل تردید و به عنوان بستر همگیِ این تحلیل ها خودنمایی ویژه ای دارد.

از نظر این بزرگواران ، همۀ عقب افتادگی ها معلول دو علت هست:
اول رویدادی تاریخی که از بد حادثه در گذشته اتفاق افتاده است (غیر قابل برگشت و تا حدود زیادی هم مؤثر که منکر آن نمی توان شد) و دوم دست شوم خارجی (آشکار و یا غیر آشکار) ،
و برای رفع تکلیف در برابر این دو عامل صد البته ناخواسته ، تا دلتان بخواهد گفته ها و نوشته ها مملو است از «ملت بزرگ» یا ملت نجیب و ملت متحمل ، و ملت صبور ، و در مواقع استیلای بیگانه ملت میهمان نواز هوشمند زیرک ، ملت تحت استعمار ، و هزاران صفت حتی المقدور ارضا کننده و مثبت.
خوب ، این وسط نقش خودمان چی؟ یعنی آنچنان در مقابل این پدیده ها عاجزیم که هیچ کاری نباید بکنیم؟ یعنی من و ما و این ملت بزرگ در هیچ موردی کوتاهی نکرده ایم؟ تقصیری نداشته ایم؟ آخر با این استدلال گیرم خودت را آسوده کردی آنچه بر ما رفته است را که نمی توانی تغییر دهی!

منتها نکته ای را که در مورد آن کم گفته اند و من می خواهم روی آن تأکید بیشتری بکنم ، این است که سهم نخبگان ما را ، رهبران فکری مان را ، رهبران سیاسی مان را ، شعرا و نویسندگان مان را ، سهم اینها را ، و بالاتر از همه سهم خودمان را در این معماری سرنوشتمان از آنچه که بوده و هست به مراتب کمتر نشان داده اند و بر روی آن کمتر بحث کرده اند.
صادقانه با خود بیندیشیم که ما چگونه ما شدیم؟ و اصلاً چرا رویمان نشود؟ واقعاً قبل از این سؤال ، یک تعریفی هم از «ما» بکنیم که این «مایی» که از آن صحبت می کنیم چگونه مایی است؟
نهراسیم از این که اقرار کنیم و بگوییم کشور ما در بسیاری از ابعاد جزء کشورهای عقب افتاده دنیا است و فقط در معدودی از ابعاد در سطح متوسط است.
واقعیت این است که این کشور با موقعیت جغرافیایی اش ، با آبهای آزاد جنوبش ، با جنگل های شمالش ، با معادن غنی اش ، و حتی با کویر کم نظیرش و مهمتر از همه با این مردم واقعاً باهوش و زیرکش سهمش از امکانات امروز دنیا خیلی خیلی بیش از این باید باشد که هست.
در ارزیابی عقب افتادگی کشورمان این را فراموش نکنیم که الزاماً عقب رفتگی خود کشور به تنهایی مطرح نیست ، پیشرفتگی دیگران هم به راحتی می تواند برای ما که سرعت مان قابل توجیه نیست عقب افتادگی به همراه بیاورد. نگاهی به دور و برمان بکنید! شیخ نشین های خلیج فارس را در سی سال پیش به خاطر بیاورید ، عربستان سعودی آن وقت ها را ، همین ترکیه آتاتورکی ، با تمامی مسائل و مصایبش را ، پاکستان همسایه ، با این همه تعصب قومی و مذهبی ، آن وقت همۀ اینها را مقایسه کنید.
دنبال دلیل می گردید؟ دلیلش در خودمان است نه در همسایه ها و نه در ابرقدرت ها و نه حتی در حکومت و دولت های معاصر.
توجه کنید ، من منکر تأثیر مستقیم و غیر مستقیم تمامی این عواملی که بر شمردم به علاوۀ هزاران عامل دیگر نیستم. اینها همه تأثیر دارند ، منتها اثری است مقطعی بر بستر موجود جامعه ، چه اگر «ما» اینگونه مایی نبودیم این عوامل نیز اثرهای دیگری داشتند.
اگر بگویی حکومت را برایمان آورده اند و بتوانی آن را ثابت کنی تازه اول بدبختی و مسئولیت توست که خوب چرا گذاشتی؟ و حالا چرا مقاومت نمی کنی ، چرا تسلیم شده ای؟

مرحوم بهار نزدیک به نود سال پیش اولین بار گفت «از ماست که بر ماست» ...... من وقتی معایب ایرانی ها را ، که خود من هم با افتخار یکی از آنها هستم ، بر می شمارم مفهومش این نیست که ما محاسنی نداریم منتها در کتاب هم اشاره کرده ام این قدر از محاسن ما سخن گفته اند که دلیلی ندیدم من هم چنین کاری را صورت دهم . پس تصمیم گرفتم معایب خودمان را برشمرم . تا به حال ما تبریکات فراوانی برای هم فرستاده ایم. واقعاً چگونه می شود یک نفر نداند که مشکل دارد و مشکلش را نشناسد و آن وقت توقع داشته باشد که مشکلش حل شود؟
این به معجزه شبیه است...
نویسندۀ کتاب «جامعه-شناسی خودمانی»، پس از انتشار این کتاب ، چندین مقالۀ اجتماعی نیز در مجلات مختلف نوشته است که آنها را به همراه مصاحبه هایی که با وی انجام شده ، در کتاب «پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی» به چاپ رسانده است. موضوع این مقاله ها عبارت است از: - کتاب و کتاب نخوانی ایرانی - بررسی فرهنگ اعتراض - «شجاعت اخلاقی» ما ایرانی ها - بازنگری معیارها - «تضادهای طبقاتی» در ایران - ما و شوق «ویرانگری» - جزم اندیشی یا «دگماتیسم» ما - ما و سراب دموکراسی - پا به پای داستان اعتیاد - «انفجار جمعیت» و راههای مقابله با آن - با حاشا کردن که درست نمی شود! - و باز هم داستان تکراری «مهاجرین برگرفته از سایت آسیب شناسی اجتماعی."

مباحث بخش های گوناگون این کتاب به شرح زیر است :
مقدمه
- با تاریخ بیگانه ایم
- حقیقت گریزی و پنهان کاری ما
- ظاهرسازی ما
- قهرمان پروری و استبدادزدگی ما
- خودمحوری و برتری جویی ما
- بی برنامگی ما
- ریاکاری و فرصت طلبی ما
- احساساتی بودن و شعارزدگی ما
- ایرانیان و توهم دائمی توطئه
- مسئولیت ناپذیری ما
- قانون گریزی و میل به تجاوز ما
- توقع و نارضایی دائمی ما
- حسادت و حسدورزی ما
- [عدم]* صداقت ما
- همه چیزدانی ما
- و نمونه هایی دیگر از خلقیات ما
- سخن آخر

در پایان من معلم که دست به قلم هستم اما در درمان درد عاجزم ، عارضم که :
درد ما ایرانی ها عظیم است ، چون درد ما ندانستن نیست ، همه بسیاری از مسایل ریز و درشت را می دانیم و می فهیم اوضاع مان چگونه است ، به قول یکی از اساتید دورۀ دانشجویی ام ، انقلاب ، پینه دوز سر چهار راه را هم روشنفکر و مدعی بحث ساخته است. درد ما دانستن و نکردن است. که البته گناهی است بزرگ و ناشکری است نابخشودنی . بیایید با هم و در کلاس درس خود که نعمتی الهی است برای ترویج روشنگری بیندیشیم که چرا درمانده ایم ؟!
عمده درد دیگر ما فرافکنی ماست با اشارت انگشت خود به سوی دیگرانی که مدیرند و مسئولند ، خودمان را بی گناهِ روشنفکر معرفی می کنیم . و در همین اثناست که یادمان می رود که من نیز ایرانی ام و به درد بی درمان بسیار مبتلایم . پس بیایید بیندیشیم که چرا درمانده ایم ؟!

معرفی کتاب جامعه شناسی خودمانی


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت داریداین آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید">

معرفی کتاب جامعه شناسی خودمانی

منتشرشده در معرفی کتاب
شنبه, 08 تیر 1398 03:41

مدرسه زدایی از جامعه

معرفی کتاب مدرسه زدایی از جامعه ایوان ایلیچ

 

این کتاب نوشته‌شده در دهه‌ی هفتاد میلادی، به آسیب‌ها و مسایلی که مدارس نوین در جوامع توسعه‌ یافته و در حال توسعه ایجاد می‌کنند می‌پردازد و راهکارهایی برای برون رفت از این مشکلات را با عنوان «مدرسه‌زدایی» بیان می‌کند. با شرح شکاف طبقاتی و اقتصادی که نظام مدرسه به آن‌ها دامن‌ زده و شدت می‌دهد، به وجوه پنهان آموزش رسمی ورود می‌کند و سعی در نزدیکی زدایی مفاهیم مربوط به مدرسه دارد. از نظر نویسنده سیستم‌ آموزش رسمی، چنان تنیدگی با زندگی روزمره افراد پیدا کرده‌ است که دیدن آسیب‌ها و حتی تصور نبود آموزش‌های آن، که تنها نوع آموزش مورد تأیید جامعه شناخته می‌شود، برایشان ممکن نیست.

از این منظر چرخه‌ی اقتصادی نظام آموزشی، لوازم و کیفیات بهتر آموزشی، در اختیار ثروتمندان قرار می‌گیرد و مالیات و بودجه‌ی مربوط به آموزش مجدداً در همین چرخه وارد می‌گردد؛ که این مسأله نشان می‌دهد، عدالت آموزشی و دسترسی همگانی به امکانات آموزشی به دور از واقعیت است. اعمال محدودیات فضایی، جنسیتی، سنی و.. در مدارس در کنار محتواهایی ثابت و مشخص برای تمام افراد، سبب ناکارآمدی آموزش در مدارس می‌شود. در جایْ جای کتاب به این نکته اشاره شده که بیشتر دانسته‌ها و آن‌چه که یاد می گیریم خارج از فضای مدرس و در بستر زندگی روزمره، در برخوردهای واقعی ما با زندگی و با افراد شکل می‌گیرد. بیشترین مقایسه‌ای که کتاب انجام می‌دهد، مقایسه‌ی مدرسه با کلیسا است. آداب مربوطه، رعایت تقدس مکانی، روابط معلمان و کشیشان با مراجعانشان و جایگاه مدرسه در شکل‌دهی به افکار عمومی. فصل سوم کتاب با عنوان «آیینی شدن پیشرفت» مشخصاً به این موضوع می‌پردازد و از سه چهار اسطوره‌ی ساخته شده در ارتباط با نظام آموزشی صحبت می‌کند: «اسطوره‌ی ارزش‌های نهادینه شده»، «اسطوره‌ی اندازه‌گیری ارزش‌ها»، «اسطوره‌ی بسته‌بندی ارزش‌ها»، «اسطوره‌ی خود-تداوم‌ بخش».

«آرنولد توینبی خاطر نشان کرده‌است که انحطاط یک فرهنگ بزرگ معمولا با اعتلای یک کلیسای جهانی جدید همراه است که به پرولتاریای بومی امید می‌بخشد، در حالی‌که نیازهای طبقه‌ی نوظهور جنگ‌جویان را برآورده می‌کند.

به نظر می‌رسد که مدرسه به طور مشخص همان کلیسای جهانی فرهنگ رو به انحطاط ماست. هیچ نهادی بهتر از مدرسه نمی‌تواند اختلاف عمیق میان اصول اجتماعی و واقعیات اجتماعی جهان امروز را از اعضایش پنهان نگه دارد. مدرسه که دنیوی، علمی و نامیراست، با فضای زندگی مدرن هم‌خوانی دارد. ظاهر کلاسیک و انتقادی مدرسه آن را کثرت‌گرا، اگر نه ضد مذهبی جلوه‌گر می‌کند، خود برنامه‌ی درسی مدرسه در عین حال که علم را تعریف می‌کند، خود از سوی به اصطلاح پژوهش علمی تعریف می‌شود. با این وجود هیچ‌کس مدرسه را به پایان نمی‌رساند. مدرسه همیشه قبل از این‌که درهای خود را به روی کسی ببندد، فرصتی دیگر به او می‌دهد:

آموزش ترمیمی، آموزش بزرگسالان و آموزش مستمر.»

فصل چهارم «طیف نهادی» نهادهای جامعه را در یک طیف قرار می‌دهد که در سمت چپ آن نهادهایی را قرار می‌دهد که «سرزنده و فعال» نام‌گذاری شده‌اند و در سمت دیگر نهاد‌های «فریب‌کار» و برای هر یک ویژگی‌های برمی‌شمرد. نهادهای سرزنده، برخلاف نهادهای فریب‌کار، موجب رشد می‌شوند و اعتیاد آور نیستند، نویسنده مدرسه را در مقایسه‌ای با بزرگراه‌ها (!)، در سمت راست طیف قرار می‌دهد و از آن‌ها به‌عنوان خدمات عمومی کاذب یاد می‌کند که در نگاه اول‌، به نظر می‌رسد در سمت چپ طیف قرار دارند؛ «اما در واقع آن‌ها تنها در اختیار کسانی هستند که پیوسته اعتبار مدارک خود را تمدید می‌کنند.»

دیگر مفهومی که در کتاب مورد تأکید قرار دارد مفهوم مصرف‌گرایی و مصرف بی حد و مرز است. در این باره، دانش‌آموزان مصرف‌کنندگان و معلمان توزیع‌کننده‌های کالاهای آموزشی هستند و ارزش‌های معطوف  به مصرف بیشتر، دانش‌آموزان را به مشتری‌های دایمی این کالا تبدیل می‌کند و ناچار می‌باید به منطق حاکم بر بازاری تن دهند که محصورشان کرده‌است. در دید کلی کتاب در تلاش است آسیب‌ها و ویران‌گری‌های مدرسه را که از دید مصرف‌کنندگان آن مخفی مانده‌است، آشکار سازد و نشان‌دهد مشکلاتی که مدرسه در مقایسه با سایر نهادهای جامعه ایجاد می‌کند کم‌تر نیست.

در بخش‌های پایانی، پس از طرح و بیان مسأله، بیان راه‌کار و ایده‌ی نویسنده در باب مدرسه‌زدایی، آغاز می‌شود. نوعی تبادل اطلاعات چند جانبه از سوی افراد و گروه‌های مختلف با علایق و رویکردهای مشابه، عمومی شدن ابزارهای آموزشی برای افراد جامعه در اقشار و سنین مختلف، نوعی ورود به زندگی واقعی و کسب تجربه برای یادگیری و حتی بازی‌هایی که به این فرایند کمک می‌کند؛ البته به دور از فضای رقابتی مدارس و در اختیار گذاشتن  فضای مدارس برای مردم آن منطقه، برای گردهم‌آیی و تبادل مهارت‌ها و دانسته‌ها؛ چیزی که «رشته‌های در هم تنیده‌ی آموزشی» می‌نامد. هم‌چنین به تغییر روابط میان مربی و شاگردان اشاره می‌کند و از نوعی دوستی نام می‌برد که موجب می‌شود معلمان سرخورده‌ی مدارس هم به اهدافی که برای شغلشان تعیین می‌کنند دست یابند. مربیانی برای مشورت و راهنمایی شاگردان و نوعی «رهبری» فکری برای کنار هم آوردن سلایق مشترک و به اشتراک گذاشتن تجاربشان.

بخش آخر کتاب با پیوند زدن جهان امروز با اسطوره‌ای یونانی سعی در توضیح دام‌ها و مصایبی دارد که انسان امروز برای خود ایجاد می‌کند.

«ایده‌آل امروز عبارت است از دنیایی سراسر بهداشتی: دنیایی که در آن تمام تماس‌های میان انسان‌ها و میان انسان‌ها و جهانشان، محصول پیش‌بینی و دخل و تصرف است. مدرسه به فرایندی برنامه‌ریزی شده تبدیل شده است که انسان را برای دنیایی برنامه‌ریزی شده، شکل می‌دهد. مدرسه وسیله‌ی اصلی برای به دام کشیدن انسان در تله‌ی خویش است. قرار بر این است که مدرسه افراد را به سطحی مناسب برساند تا در این بازی جهانی نقشی ایفا کنند. ما به گونه‌ای اجتناب ناپذیر کشت، معالجه، تولید و تدریس می‌کنیم تا جهان را نابود سازیم.»

 ایلیچ، ایوان، مدرسه‌زدایی از جامعه، ۱۳۸۷، ترجمه‌ی الهه ضرغام، تهران: انتشارات رشد

انسان شناسی و فرهنگ

معرفی کتاب مدرسه زدایی از جامعه ایوان ایلیچ

منتشرشده در معرفی کتاب

شعر ودود فتحعلی زاده

آلاله سر زده از چترِ خار می رقصَد
شبِ سیاه برنجد ، هَزار می رقصد
ز کار  آمدیِ  تیغِ  آفتابِ  خِرَد
ز بند رسته ، چه بی بند و بار!می رقصد
جنونِ بید به آخر رسیده سر بالاست
هم او و سرو و صَنوبر چنار می رقصد
رهاست سرو ز خلخالِ پا بیا ساقی
میانِ معرکه خود ، مِی بیار می رقصد
اُمیدواریِ این روز را به بند کشید
شبی که دید خودش روزگار می رقصد
درونِ پرده نهان ساخت در سیاهی ، دید
چو با نسیمِ سَحَر زلفِ یار می رقصد
بدین بهانه به دوشش همیشه دیده شَوَد
نمادِ وحشت از آن چند مار می رقصد
قسم به روز و به پیغام و بر نِدا بر حَلق
ز بی صدایِ صدا یش دَمار می رقصد
نپایَد عیشِ چنین ، حلق حلقه بند شَوَد
ببینی اش ز طنابی به دار می رقصد
شبِ سیاه ، گواهی دهد زمین و زمان
رسی به روز ، که لیل النهار می رقصد
رَوَد ز چهره ی زاهد سیاهی ات بینی
به ضربِ دَف بمِ آهنگِ تار می رقصد


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت داریداین آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید">

شعر ودود فتحعلی زاده

منتشرشده در یادداشت

گروه اخبار/

روشن روان با بیان اینکه ما مشکل زیربنایی داریم که حتی جرات نمی‌کنند اسم موسیقی را بیاورند، افزود: برخی دانش‌آموزان کلمه "تنبور" را حتی نشنیده‌اند در حالی که به گیتار و پیانو به خوبی آشنا هستند.روشن روان از نبود آموزش درست در زمینه موسیقی در نظام تعلیم و تربیت کشور انتقاد کرد و توضیح داد: آموزش موسیقی در کشور ما در مقایسه با سایر دنیا فاجعه است؛ در مدارس کانادا اکثر قریب به اتفاق بچه ها ساز می‌زنند و حتی نظام آموزشی این کشور شهریه کلاس موسیقی دانش آموزان در خارج از مدرسه را پرداخت می‌کند.

صفحه1 از7

نظرسنجی

سند تحول بنیادین در نسخه فعلی تا چه میزان در حل چالش های آموزش و پرورش ایران موثر است ؟

دیدگــاه

تبلیغات در صدای معلم

درخواست همیاری صدای معلم

شبکه مطالعات سیاست گذاری عمومی

کالای ورزشی معلم

تلگرام صدای معلم

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

 سامانه فیش حقوقی معلمان

سامانه فیش حقوقی معلمان بازنشسته

سامانه مراکز رفاهی

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور