صدای معلم سایت اخبار آموزش و پروش معلمان فرهنگیان

و آنهایی که من نمی نویسم و نمی خواهم و نمی توانم که بنویسم؛ درست، همانی ست که تو باید بخوانی و نمی خوانی!

وقتی " غم " از قلبم به قلم تغییر حال می داد ...

جواد بروجردی/ دبیر آموزش و پرورش منطقه 9 تهران

وقتی غم از قلبم به قلم تغییر حال می داد

وَ دو))
این کلماتِ کال و ناکامی که تو به چشم خود می چینی؛ چیزی که من درسر می پزم  و به دست می کارم؛ نیست! و آنهایی که من نمی نویسم و نمی خواهم و نمی توانم که بنویسم؛ درست، همانی ست که تو باید بخوانی و نمی خوانی! اینک اما، پاره ای از این همه ای را که من از خود، نمی توانم بنویسم؛ تو بخواه تا بخوانی
که تنها، خواستن توست که توانستن است:

اشکهایِ شکسته، بغضهایِ جاری، شکایتهای خوش بَر و رو، دردِ دلهای نگفته، لبخندهایِ نشکفته، سکوتهایِ شنیده، مهربانی هایِ پوشیده و محافظه کار، زخم هایِ باز، لبهای پینه بسته، رازهای ِ رو شده، خیالهایِ خامْسوخته، عقده هایِ منتظر...
اینها گوشه ای از سخنانی اند که من نمی توانم بنویسم تا تو بخواهی بازبخوانی اش.


هم آنچنان که تو با نگرانی هایِ بی آغازت، مهربانی هایِ نکرده ات، انتظار ِ ازدست گریخته ات، سرسپردگی ِ بلاتکلیفت، وفاداری ِ وارونه و دلهره دارت، عشق بازی های ِ مشروطت، خودخواهی هایِ ناخودآگاهت،...

تو با اینها ، وجودی آنچنان غریب ازخود برساخته ای که رازت را به سرّ آفرینش، گره می زند و  کیش و اندیشه ی مرا مات می کند.
آفرینش که آفریده شد؛ نه آغاز و انجامش معلوم شد، نه دست و دیده و دانشی به آن راه بُرد، نه به رستاخیز ِ یکباره ای ختم شد! تو هم مثل او یا او مثل تو:عجیب/ناپیدا/ معلق/بلاتکلیف/مشغله برانگیز و محتوم...به قلبم قول داده بودم و ... قرار نبود تا بنویسم!


آخر چقدر نوشته! چقدر نانوشته! چقدر نوشتیم! و چه هاکه هنوز تا همچنان ها نتوانیم نوشت...در میان ِ نوشتن، به این گمان ِ گُنگ افتادم که گویا آرام گرفتم. همین که حالم را بازمی نگرم؛  بازمی گِریم!


آرامش ِ توُتهی ام از دست رفت و دوباره رنجپاره ای، دردمندانه به دورم پیچید. و هزارباره دریافتم این کشفِ کهنه را که نوشته و نوشتن، در اینجایی که منم؛ حتا تسکین ِموقتی هم نیست.
من اگر درمیان آن همه متن، درد را کمتر احساس می کردم این نه به آن خاطر بود که دردی درمان می شد بلکه غم از قلبم به قلم، تغییرِ حالت می داد و تبدیلِ موقعیت می یافت.

از این عضوم به آن عضو می کوچید و می پَراکَند! از مغزم به انگشتانم، از خاطرم به چشمانم، از دلم به پوستم، از اینجا به آنجا و ازآنگاه به اینگاه...همین!

وقتی غم از قلبم به قلم تغییر حال می داد

به خود می خندم و خودم را و نوشتن را رها می کنم!

جز آنچه هستم؛ نمی توانم باشم [و نمی خوهم]. من "عاشقم": دردمند و خیالپرداز، شیفته و آشفته، صبور و شکور، خسته و امیدوار، آگاه و رنجور،... و تو"معشوقی": دور دست ترین دوستِ دست یافتنیِ من! شیطنت خیزترینِ غمِ شکوهمندم...شبیه ترین معنی به رنج ها و شادی های بی سر و تهم!
[اما]راستش را بگو
دوباره دور از من چه کرده ای
که دلم این نزدیکی ها نیست!؟
مرا نزدیکتر کن از آنچه هستی_نه از آنچه هستم_...
که من پیش و پشت تو ،هیچ هم نمی توانم بود ؛ اگر نخواهی! ویران ویران از هم می پَراکنم ؛ اگر پُر و آکنده ام نکنی. این روزها تا آفتاب ِ کدام آسمان ِ دوری بالا رفته ای که از من برمی تابی و اندک پرتوی هم نمی تابی؟! تیک تاکِ ناکوکِ قلبِ مرا مگر نمی شنوی که بی تو نوای مرگ می نوازد و مُرده مرده می تپد.مَفصل ِ استخوانهایم را از "خستگی" ساخته اند.تاروپودِ پوستم را از "پارگی و پوسیدگی"  بافته اند.

آنگاه تمامت ِ نابه اندامم را با وصله پینه های ِ "آتش و خاک"، به هم پیوند زدند. این است پای و پی ِ آفرینشِ موجودی به نامِ "من" که تو به تماشایش دمی بازنمی ایستی تا بنشینی و کمی غمی بنشانی تامگر دوباره بازایستم .
قصر ِ گِل اندودِ دیگران، با آن سایه بامِ سنگی ِ دیوارش هرلحظه درحال ِ آوار، بر من ِ افتاده است!


"تو" اگر باشی؛ "عشقت_عشقم"، شوکران ِ شبهایمان را  سُقراط گونه سَر می کشد. و هیچ  گزند و آسیبی هم نصیب نمی بریم.چه آسیبی! وقتی که تاریخِ زندگی ِ تنِ تو با یاد و نامِ جانِ من، تکرار می شود.
و این همان "عمرِ مکرر"بُردن است.در همین روزهایِ حاضر و غایب، دعایی که بهانه ی دست ِ دور و دامنِ نزدیکِ تو و من است؛ چنین بر لبهای ِشبآویخته ام روان است که:

( ای خدای ِ خودآیینِ من! حلولِ آینه را در کالبد ِتاریک و حُفره ناکِ چشمهایی که پیش ازاین نبوده اند؛ "مبارکبادی" بگو!
"شاباشی"  پیشکش کن! "گشایش" را مژدگانی بده!
و بر بالینِ اخته یِ رَحِم هایِ غُربت بار، "نوزایی ِ بلندِ مادرانه ات" را بیار و ببار!
قابِل بدان و قابله یِ مان باش...
خوشا خشمی که تو بر من می گیری! حبّذا فخر، که از کنارِ من بی تفاوت نمی گذری!  همین بس است مرا صحبتِ صغیر و کبیر که گاه کیسه ای می بُری و کاسه ام می شکنی و بامن ، نه چنانی که با خلق جهانی!...
با اینهمه، ای راز پررورنده ی نازنینم! درحق من لبت این حکم که می فرماید، سخت خوب است ؛ ولیکن قَدَری بهتر از این! ناصحم گفت که (جز "غم" چه هنر دارد "عشق"؟!)
برو! ای خواجه ی ِ عاقل! هنری، بهتر از این؟!"کلکِ حافظ"، شکرین میوه نباتی ست؛ بچین!
که در این باغ نبین .


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

وقتی غم از قلبم به قلم تغییر حال می داد

یکشنبه, 06 آبان 1397 ساعت 17:05 خوانده شده: 122 دفعه چاپ

نظرات بینندگان  

پاسخ + 0 0 --
مهدی یوسوند 1397/08/06 - 20:07
معلم تمام وقت یک کنایه آمیخته با هجو به تمام معلمانی است که جوانی خودراصرف تعلیم وتربیت کودکان این مرز وبوم کردند تا تابه بالندگی ورشد برسند وچه بسا که رسیدند ،آیا این همه رشد وبالندگی علمی وآموزشی فرزندان این ملت بزرگ مدیون این معلمان دلسوخته نیست؟ که هست. درقبال آن به معلم ما گفته می شودکه وقت بیشتری باید صرف کند یعنی یک عمر جهاد علمی فدای یک بخشنامه! وا اسفا ؛ازچنین درکی که ازیک معلم دارند

نظر شما

صدای معلم، صدای شما

با ارائه نظرات، فرهنگ گفت‌وگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.




نظرسنجی

آیا با طرح " معلم تمام وقت " وزارت آموزش و پرورش موافقید؟

پربازدیدترین

تبلیغات در صدای معلم

درخواست همیاری صدای معلم

شبکه مطالعات سیاست گذاری عمومی

کالای ورزشی معلم

تلگرام صدای معلم

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

 سامانه فیش حقوقی معلمان

سامانه فیش حقوقی معلمان بازنشسته

سامانه مراکز رفاهی

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور