چاپ کردن این صفحه

" این همه صغری کبری از وضع حال به هم زن آموزش و پرورش را گفتم که شاید دغدغه و فکر شود برای مجموعه مدیریتی که چارچوبش را موریانه زده و هر از گاهی قسمتی از آن در گل و لای سیلاب ها فرو می رود و با چهار تا تیر و تخته به نشان مرمت وصله می شود که اقلام تاریخ گذشته ی دکان داران فسیل شده را ویترین باشد "

سال های خوب آموزش و پرورش

نرگس کارگری/ همکار صدای معلم


چه فکری کردند و منوی انقلاب فرهنگی را نوشتند؟
این چه خوراک های سنگین و پر خرجی بود که تبلیغش را می کنند!


سند تحول بنیادین
رتبه بندی
طرح معلم تمام وقت
بیمه زوری


تعدادی برای جلب توجه دم در ایستاده اند و چون عروسک های گازی چنین زار می زنند:
"دو تا و سه تا ببر ، یکی ، یکی بگیر"
مهمانان افتخاری هم که هستند.
یکی می گفت:" برای قوت قلب مفید است."
دیگری می گفت :" استخوان بندی را سفت می کند."
از سوی دیگر ندایی بلند شد که :" اگر خورده نشود ، ابتلا به بیماری ها افزایش می یابد."
هر کس قصد سفارش این خوراک را کرد ، فقط سرسری مواد اولیه اش را خواند و چون با مزاج و مذاقش جور نبود ، سری می جنباند و می گفت :" ما را به خیر و تو را به سلامت.در شله زرد که نمی شود دنبال گوشت گشت."
خوراکی که نه اسم و رسمش آشناست و نه در عادات غذایی مرسوم است و مواد اولیه اش پیدا نمی شود ،خوردن و بردن ندارد.
ناگهان صدا برآمد که اصلا اینجا کجاست؟ برای کدام ملت غذا سرو می کند؟ کدبانو بودنتان چهل سال است ثابت شده است.اگر این منوها قوت روزانه خودتان ست ، الان با عوض کردن نام کافه به رستوران چیزی تغییر نمی کند. چه نقل بی ظرفیتی است ، وقتی از بی صاحب بودن آموزش و پرورش حرف می زنیم!
علیل و ذلیل است.هر باری هر کس و ناکسی از سر دلسوزی و ترحم ، دستی به سرش می کشد و بازوی شکسته و بسته اش را می گیرند تا لنگ لنگان با آن پای قلم شده اش ، بر سکویی بنشیند . از پرتو این حال زارش چه کاسبی ها که نمی شود!
تابلویی را مافیا برایش نوشتند که این کر و نابینا را خدا که به زمین زده ، شما که بندگان اویید ، در حد توان یاری کنید. کاسه ای سیاه و سوخته که انگار از آتش سوزی پیدا شده و با چکش کاوه آهنگر صاف شده جلوی پای نیمه جانش گذاشته اند و با طنابی به تیرک کنار دیوار بهارستان بسته اند.
شماره حسابی آشنا روی گچ دستش نوشته اند که التماس دعا دارد و از یاری هم وطنان مدد جسته است.
دست دیگرش را چوب لباس کرده اند تا فال و چسب زخم آویزش باشد .رد گم کنی شده برای مراودات کوچه بالا و پایین به گردنش طوقی آویزان است که دلالت از وابستگی او به کسی یا جایی دارد.
چقدر این تن بی قواره و حساس ، به درد اهالی و کسبه این محله خورده است و خودش بی نصیب است.
هر نقش مثبت و منفی ، به راحتی خودش را به او می چسباند تا قالبی به دست آورد.
از پیر محل پرسیدم ، این مرده به ظاهر زنده را می شناسی؟
گفت زمانی برای خودش برو بیایی داشت.ارج و قربش را بردند.
حالا چه کنیم؟
گریه کنیم؟
از درد بی درمان این بدبخت در گوشه ای غمباد بگیریم؟
یا
خنده کنیم؟
بالا و پایین بپریم و فارغ از در به دریش الکی شاد باشیم؟
چقدر فضای توافق به اختیار در عمل ، تنگ و خوف انگیز است!
معرفت حکم می کند یاد سالهای خوب آموزش و پرورش را زنده کنیم. روزهایی که فرهنگ و ادب و توصیف های پرورش را مشتی خاک بر سر و دزد و غارتگر احاطه نکرده بودند.

سال های خوب آموزش و پرورش

البته ناگفته نماند که اگر جوهر این قلم گیس بریده ، قاعده ذهن های خراب را بر جریده ی تاریخ نمی نوشت ، شاید سرنخ های امروز ، خیره خیره به اجداد آویزان به رخت و لباس این وزارت خانه میخ نمی شد.
گویا  عاقبت همه چیز از قصه خوانی تلخ خاتون های سیاه پوش و روبند دار دربند خانه و تمرین خاطره گویی های آن ها سرسام گرفت . ساخت و پاخت کردند و تمام ممیزی ها را در تمایز نو و کهنه بر دایره ریختند.
هردم بیل بازاری شد که گدای امروز ، فرهیخته ترین فرد جامعه شد.
حدسمان درست درآمد. تمرین بی بنیادی بود برای امروز ، از همان زمان که کودکی سه چهار ساله بود. نهادینه شد از هفت سالگی اش که مقارن شد با تربیت اجتماعی .در اوج نوجوانی درگیر آری و خیر شد. جوانی را ندید.ناگهان پیر و فرتوت شد.
تمیز صحیح مصادیق از غیر مصادیق ، آسان تر از بیان خصوصیات بی اسلوب مفهوم است.
این همه صغری کبری از وضع حال به هم زن آموزش و پرورش را گفتم که شاید دغدغه و فکر شود برای مجموعه مدیریتی که چارچوبش را موریانه زده و هر از گاهی قسمتی از آن در گل و لای سیلاب ها فرو می رود و با چهار تا تیر و تخته به نشان مرمت وصله می شود که اقلام تاریخ گذشته ی دکان داران فسیل شده را ویترین باشد. خصوصیات این مجموعه را روزگاری روابط بین الملل به مقایسه می گذاشت.اکنون به حساب هم نمی آید.
آنانی که روی صندلی و پشت میز و جلوی میکروفنی می نشینند و از بازی ببر و بدوز تعریف می کنند و به جیب بری های حین سخنرانی نیش خند می زنند ، رابطه ی طبقه اول و دوم را خوب می دانند و چون عمومیتی برای جامعه همکف و زیرزمین نمی بینند ، فن مرزبانی را اینجا خوب به جا می آورند و سفت و سخت از حریم مشترک خود دفاع می کنند. چقدر فضای توافق به اختیار در عمل ، تنگ و خوف انگیز است!
مجری نگو چه مجری!
فقط بگویند چه کند، همان اجرا می شود.
چنان مستقل عمل می کنند که استعاره از تشبیه ایشان به وابسته خجالت می کشد.رو به ایهام می آورد ولی ترجیح می دهد با مراعات نظیر مبادرت به رفت و آمد کند.
آوایی ملایم ولی همیشگی شبیه هیس، خفه بودن را به همه یادآوری می کند.هشدار برخوردی داخلی !

خوشحال باشیم !
علوم اجتماعی بالاخره جایگاهش را که در ایران نتوانست پیدا کند بلکه خنده دار و رمانتیک چنان کوله بارش را بست و رفت که از این مهاجرت دائم ، لااقل ارزش فکاهی را بالا ببرد.
وقتی می گوییم جامعه ی ما پذیرفته است ، مولفه های مثبت را به نفع منفی شدن جواب معادله حذف کند ، تا قلدری راضی شود ، به یکباره همه راه حل ها را در گور دفن می کنیم که آرام گیرد ، صدایی که می گوید دخالت ، تبعیض را جان می بخشد و تبعیض ، عدالت را به آتش می کشد.
جامعه درجه ی حساسیت توان تحمل نه شنیدن ، از تصویر ذهنی عصاره های یک ملت را برای نمونه ی این دست معاملات به ظاهر معادله با شرم به حضورتان معرفی می کند.
راه می رود و تف می کند
از او می پرسند : چه خورده ای ؟
می گویدش : آن قدر تلخ است که نتوانستم به آن لب بزنم.
نخوردی که به حلق برسد ، از چه تف می کنی؟
می گوید: بدان چه نخورده  ام !


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

سال های خوب آموزش و پرورش

جمعه, 07 دی 1397 13:31 خوانده شده: 2022 دفعه

در همین زمینه بخوانید: