چاپ کردن این صفحه

" زندگی فقط ماندن در لفافۀ روزمرگی خمودگی نیست ، بیرون آئیم از پیله های خودبافته و یا جامعه بافته و با نگاهی امیدوارانه به کودکان و دانش آموزان خود هنر خوب مشاهده کردن را بیاموزیم "

روز طبیعت و طبیعت ما ؟!

مینو امامی/ همکار صدای معلم

روز طبیعت و طبیعت ایرانی ها

زندگی ارزشمندتر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم .

وقتی شاغل بودم نجوایی ناخوشایند آزارم می داد و همیشه با خود فکر می کردم چرا بیشتر معلمان می خواهند زودتر بازنشسته شوند و به
قولی از مشقت تدریس ، خلاص شوند و یا فرار کنند. این نجوا با قانون بازنشستگی پیش از موعد شدیدا اوج گرفت و بیشترین دغدغه و صحبت زنگ های تفریح معلمان ، تشویق یکدیگر به بازنشسته شدن گردید. البته پاسخ سئوال را می دانستم و با خود یادی از گذشته می کردم که معلمان دوست داشتند پای خدمت بمانند و اما دوران بازنشستگی آنان فرا نرسد. چون بازنشستگی مساوی بود با عصا برداشتن و آغاز پیری، لذا از رسیدن هر چه سریع تر آن ایّام ، شرم داشتند . شاید هم چون امروز با تحمیل شرایط از سوی جامعه ، معلم هر کاری را ، حال ، درخور شأن معلمی و یا مذموم برای موقعیت خود انجام نمی داد. در گذشته معلم ، معلم بود و هرگز رانندۀ تاکسی و آژانس و تاکسی تلفنی و یا شاگرد املاکی و دستفروش و  ... نبود.
تفکر اصلی برای معلمان جهت اندیشیدن به بازنشستگی ، آن هم با تصور زودتر از موعد مقرّر ، با بی برنامگی و پرهیز از دوراندیشی طرح بازنشستگی پیش از موعد آغاز شد . بحرانی شدید احساس می شد اما اصولا ما به عدم کنترل بحران ها عادت داریم و تا شدت تخریب اوج نگیرد ، از جای خود تکان نمی خوریم و یا تمهیداتی برای دوراندیشی فراهم نمی کنیم. هر چند وقتی هم که این شدت همه گیر می شود ، دانش و مهارت و ذکاوت لازم برای مهار و کنترل آن را نداریم. همان داستان کمبود معلم که تنها نسخه برای درمان آن شد طرح اختیاری معلم تمام وقت و نهایت در آینده ای نزدیک ، طرحی اجباری برای معلمان .

روز طبیعت و طبیعت ایرانی ها

در واقع حسرت بازنشستگیِ زودهنگام با این حرکت شدت گرفت و اگر قبلا فقط معلمین و دبیران زن با دلایلی مشخص و موجه ، قصد بازنشستگی داشتند ، امروز مردان نیز با تغییر شکل ساختار آموزش و پرورش و وجود قوانین دست و پا گیر و اِعمال سلایق فردی وزرا و مدیران ستادی و ترویج باندبازی مدیران و مدیران کل ، سیاست زدگی آموزش و پرورش ، فدا شدن اصل تعلیم و تربیت به جای اهداف غیرآموزشی فرعی ، چند گانگی مدارس و پولی شدن تحصیل ، تشدید شکاف آموزشی ، رواج دلمردگی و افسردگی معلمان و دانش آموزان ، کاهش انگیزه های هدفمند برای دانش آموزان و کادر مدارس و مهمتر از همه نابرابری شدید و آشکار فاصلۀ حقوق دریافتی معلمان با سایر شاغلان در دیگر وزارتخانه ها و عدم وجود ثبات اقتصادی و تحمل 40 سالۀ انواع گوناگون تورم و افتادن معلمان در زیر خط فقر ، و عدم همراهی و همدلی وزرای آموزش و پرورش خصوصا سید محمد بطحایی با معلمان ، عدم توجه اساسی نمایندگان مجلس به معلمان و دردها و آلام آنها خصوصا به هنگام تصویب بودجه و .... فشار بر معلمان جهت ترجیح فرار بر قرار ، شدت و حدّت گرفت . بلوا و آشوب و بحران در آموزش و پرورش کنترل و تسلط بر ادارۀ امور جاری آن را مخدوش و سیر تجمعات و اعتراضات و اخیرا تحصن های دفاتر معلمان در سراسر کشور ، که اصولا بی نتیجه و بی اثر بر مسئولان امر بود ، جریان یافت. ما لذت ساده و بی آلایش زندگی کردن را یاد نگرفته فراموش کرده ایم. به ما هنر و مهارت زندگی کردن در فراز و نشیب روزگار آموزش داده نمی شود و برای همین زود و سخت بر زمین ناملایمات می خوریم و متأسفانه کسی نیست که دستمان را گرفته و بلندمان کند و بگوید بزرگ شدی گریه نکن ! و ما با خوش خیالی آن را فاکتوری برای کمال خود حساب کنیم

جمله ای که بدان اعتقاد دارم و اغلب در نوشته هایم می نویسم و برایم خیلی اهمیت دارد این که : ما ایرانی ها و شاید معلمان ، اصل زندگی کردن را فراموش کرده ایم . شاید چون بهای زندگی کردن خارج از قدرت و اختیار مان گردیده است و توان اقتصادی ما از اداره و کنترل آن خارج شده است. امروز نحوۀ زندگی کردن ما با ساز و کاری که برای خودمان فرض واجب اختیار کرده ایم در سایۀ دو پدیدۀ مسلط بر زندگی مان یعنی مصرف زدگی و چشم و هم چشمی ، با حقوق دریافتی مان اصلا همخوانی ندارد. زندگی ما شده است پیست مسابقه دو و میدانی ، هر چند هم زمان با بزرگ و شاغل شدن ما ، تیر آغاز در آن خلاص شده است اما هر چقدر بیشتر تلاش می کنیم تا با سرعت زیاد بدویم و به نفرات جلویی برسیم ، کمتر موفق می شویم و یا اصلا احتمال موفقیت وجود ندارد ، چون ساز و کار دوندگی آنان در زندگی با دریافتی شان همخوانی دارد اما ما تاکنون به چنان توفیقی دست نیازیده ایم.

نمی خواهم با نگاه مادی ارزش زندگی کردن را تحت تأثیر سو قرار دهم ، اما انکار واقعیت به همان اندازۀ شرمِ ما از بیان دلایل ناتوانی مان در زندگی ، زشت و آسیب زاست. ارزش و عظمت زندگی را ما اصولا با تولد نوزاد انسان و یا حیوان و یا تبدیل تخم به موجود زنده ای و یا جوانه زدن شاخ و برگ خشکی در فصل بهار ، بیشتر متوجه می شویم . کدام پدر و مادری در لحظۀ تولد نوزاد خود بهت زده و هیجان زده نمی شود ؟ ( به جز تصویر زشت نوزادانی که نتیجه روابط نامشروع است و سر کوچه و آستانۀ مسجدی گذاشته می شود و یا فرزند ناخواسته است و یا معلول ذهنی و جسمی و...... هر چند که عشق به نوزاد دنیا آمده گاه چنان شدید است که به او نیز دل می بندند چون وجودی را با معجزه و عنایت پروردگار خلق کرده اند ) .
آری ؛ زندگی زیباست و ارزشمند و لحظه شماری ما برای اتمام روزها و ماهها و سالهای آن ، فقط خبر از معاملۀ بد ما با زندگی می دهد ، حال با اختیار و ارادۀ خودمان و یا تحمیلی از سوی سیاست گذاران . زندگی مسیری صاف و زلال و سبز و پر از انرژی و حیات بخش است. اما رفتار خود ما یا دیگران با ما آن را به فراموشی و یا تخریب وا می دارد.

اصولا بشر با دستان خود تلاش در نابودی آثار زندگی می نماید. کوهها و دشت ها و مزارع و فضاهای سبز را از بین برده و برای خود منابع ثروت و زیست به وجود می آورد . گاه با همراهی قانون ، گاه با چشم بستن به روی قانون و گاه با نادیده گرفتن آن . چه فرقی می کند ما با نادیده گرفتن قراردادهای زندگی و یا ملزومات حتمی زندگی ، ادامۀ آن را برای خود و فضای سبز و حیوانات ناممکن می سازیم . و در این میان چون ماهیت و شکل زندگی افراد با یکدیگر برابر نیست و نابرابری اجتماعی – اقتصادی و حتی فرهنگی و آموزشی غوغا می کند ، لذا مابین منحنی برخورداری قلیلی از جمعیت با منحنی به بهرگی کثیری از جمعیت ، تفاوت فاحش و وحشتناکی وجود دارد. و ما در زیر انحنای همین منحنی ، خود نیز خمیده می شویم و در کودکی آمار افسردگی در جامعه ما بیداد می کند و تا به بیست سالگی نرسیده ، چهل ساله می نماییم و در 50 سالگی با بازنشستگی ، پایان فعالیت و کوشش و تلاش ما رقم می خورد و متأسفانه از نظر فرهنگی این یعنی سالخوردگی ما و در انتظار مرگ روزشماری کردن . تا شاید به شصت سالگی برسیم و شروع کنیم به ثانیه شماری عمر و همیشه در حسرت جوانی و زندگی نکرده آه و حسرت برآوریم و بر مسببین نکرده هایمان لعن و نفرین کنیم و بر اندک کرده هایمان مباهات کنیم.

شاید شما هم چون من از نحوۀ سپری شدن ایام جوانی تان ، خاطراتی گنگ و نامفهوم داشته باشید و بارها با خود بگویید که اصلا نفهمیدم چگونه گذشت ؟ خصوصا اگر به طور متناوب دوران تحصیل مدرسه ای و دانشگاهی و شروع اشتغال را سپری کرده باشید . چون ما اصولا مشقت می کشیم تا بعدها در سنی خاص با اشتغال و ازدواج و صاحب خانه و ماشین و فرزند و قدری پس انداز، بتوانیم زندگی کنیم ، اما خیلی از جمعیت سرزمین های دیگر در همین مسیر که بخش اعظم عمرشان را تشکیل می دهد ، لحظات آن را زندگی می کنند. هر چند روش زندگی هر ملت حاصل فرآیند فرهنگی و خاص خود آنهاست ، اما صرفا برای امر مقایسه ، یادآور می شوم که در اروپا و آمریکا مردم در هر سنی طی روز فعالیت تحصیلی و شغلی دارند و سرشب تا پاسی از بامداد ، زمان تفریح آنان در مراکزی خاص است. آنان با تفریح و لذت بردن از زندگی ، آن را مزمزه می کنند. ما شب ها اغلب خسته ایم و زود می خوابیم که فردا باز چرخۀ زندگی را قدرت چرخاندن داشته باشیم ، یک روزمرگی یکسان و بدون تغییر اما ظاهرا حیات بخش . دقت کنید که بحث ما تأیید شیوۀ تفریح آنان و یا نقد آن نیست ، افراد درهر جامعه ای حق دارد با محتوای فرهنگی خود برای سرزنده بودن در زندگی تفریح هم بکند. راستی تفریح من و شما به جز خرید ملزومات روزانۀ زندگی خود ، چه چیز دیگر است ؟ تا حال در چندین کنسرت و تئاتر و سینما و نمایشگاه هنری نه لوازم خانگی و..... شرکت داشته اید ؟ از نمایشگاه هنری چند نقاش و خطاط دیدن کرده اید ؟

روز طبیعت و طبیعت ایرانی ها

نکتۀ دیگر در تفاوت نگرش ما به زندگی را در نوروز و کریسمس هر سال می توان مقایسه کرد. ما به تبعیت از تربیت فردگرایانۀ افراطی در خانواده ها و مدارس ، دور سفرۀ هفت سین خود به نیّت همیشه با هم بودن ، می گذرانیم و ترجیح حتمی مان است که در آن حضور داشته باشیم ( که برخی از مشاغل از این باور تحمیلی ، محرومند چون آتش نشانان و کادر بهداشتی و.......) و آنان در خیابانها و در کنار هم با وجود بیگانگی از هم ، لحظۀ حلول سال نو را جشن می گیرند.
ماه رمضان هم همین طور است. اگر کشورهای مسلمان را با هم مقایسه کنیم ، ما مابین خویشان خود افطاری مهمان می رویم و دعوت می کنیم اما در برخی از کشورها ، با گذاشتن میزهای کوچک از هر خانواده ای و اتصال آنها در محلات ، غذای خانواده ها حال کم و یا زیاد ، با محتوایی غنی و یا فقیر ، در کنار هم افطار می کنند و دعا می خوانند و سپاسگزاری می کنند.

آری همکار محترم ، زندگی ارزشمند تر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم . تلاش ما برای زندگی کردن است نه زندگی کردن ما فقط برای تلاش . معاش ما برای خوب زندگی کردن است نه برای ترسیم آرزوهای بزرگی که هرگز توان رسیدن بدانها را نخواهیم داشت. آیا نفرت انگیز نیست که اختیار زندگی کردن خود و اعضای خانوادۀ خود را از کف برون کنیم و افسار آن را به مسئولان اقتصادی و یا نمایندگان مجلس بسپاریم تا با افزایش ذره ذره ای میزان دریافتی ، عمرمان را آرام آرام به سر رسانند بی آن که هنر زندگی کردن را بیاموزیم و به کار بریم؟

 من و شما در این میان ، جمعی دست و گوش بسته ایم که اختیاری برای زندگی کردن نداریم چون در این جامعه یا مهارت زندگی کردن نمی آموزند و به جای آن مهارت سبقت گیری پولی – علمی را ترغیب می کنند و یا با اسارت ما در بندهای بیشمار اقتصادی ، موجبات فراموشی اصل زندگی کردن را فراهم می کنند.

من و شما اگر می خواهیم زودتر از موعد مقرّر بازنشسته شویم تا از این ساختار بیمار اشتغال ، رهایی یابیم ، به دلیل سپردن افسار زندگی مان به نااهلان روزگار است و تصور نکنیم که اگر بازنشسته شویم ، به طور معجزه آسایی همه چیز ایده آل خواهد شد . چون ما محکوم به زیستن در این ساختاریم. ما با بازنشستگی به فعالیت روزانۀ خود خاتمه می بخشیم اما هنوز حقوق بگیریم و می بایست شداید آن را تحمل کنیم. اگر خوش خیالید که به کاری که دلخواه خودتان است مشغول می شوید ، باور کنید برای انسانهایی که در محدودیت ها و محرومیت ها بسر می برند ، سه شغله هم باشید باز بی نصیبید. چون حکم جامعه از سوی اشخاص خاص برای من و شما این اسارت و محکومیت ابدی است .

امروز دیگر چون 50 سال پیش علیرغم نداری ، از لذت زندگی خبری نیست . کجا رفت ایامی که نان و پنیرو گاه با هندوانه و یا خیار و گوجه فرنگی خوردن ترجیح خانواده ها شمرده می شد و لذتی ماندگار در دهان و خاطرات داشت؟ کجا رفت بر روی پتو نشستن و تکیه به پشتی دادن که بزرگان با این امر ، احترامی مثال زدنی در بین کم سن و سالان ، برای خود کسب می کردند؟ و.... ما با دسترسی به رونق ظواهر زندگی ، صفای سادگی آن را از دست داده ایم ، برای همین بیشتر احساس می کنیم مردگانی متحرکیم تا زندگانی سرزنده .

ما مزۀ زندگی کردن را با تسلیم خود در برابر برتری تصویر ظاهری زندگی ، از دست داده ایم. برای بیشتر ما امروز شرط بقا و کسب وجهۀ اجتماعی توفق مالی است و شاید یک مدرک بالاتر تا مورد تحسین خاص و عام قرار بگیریم و حتی توسط عده ای به بهای دزدی و رشوه و اختلاس و کردانیسم!! شاید ما نیز در دنیای حیوانی که برای خود ساخته ایم نظریه داروین و نیچه را می خواهیم به اثبات برسانیم که در قانون جنگل ، اکثر اوقات پیروزی با حیوان قوی و برتر است. و جرج برنارد شاو چه خوب گفته است :
" وقتی انسانی ببری را می‌کشد ، اسم آن را تفریح می‌گذارد، ولی وقتی ببری می‌خواهد انسانی را بکشد، اسم آن را درنده خویی می ‌گذارد."
ما هم بی سر و صدا به نسبت توانایی اقتصادی خود درنده خوی گرده ایم اما وجهه های انسانی مان ، اجازه قبول و باور آن را به ما نمی دهد و حتی آن را اهانتی آشکار و وقیحانه نسبت به خود می دانیم. اما انکار و یا نادیده گرفته شدن واقعیت ، باعث حذف آن نمی شود.

روز طبیعت و طبیعت ایرانی ها

ما با مفهوم واقعیت هم مشکل داریم . ما اصل زندگی را زیر نیم کاسه ای مرموز پنهان ساخته ایم و حتی جای اصل و فرع را به طور وحشتناکی عوض نموده ایم ، که نتیجۀ آشکار آن خودباختگی و اسارت روزمرگی و فراموشی لذت زندگی کردن است. دقت کنید نمی گویم لذایذ زندگی که عده ای فکرشان به دنبال محافل عیش و نوش و یار و مِی و لااباگری برود و قیاسی مع الفارق با اصل معنا بنماید . لذت زندگی کردن را همانند خوردن قارچی از هندوانه ای شیرین و خنک در گرمای 40 درجۀ تابستان در نظر بگیرید که باعث صفای روح و دل می گردد و آرامشی مطلوب به شما هدیه می بخشد. ما لذت ساده و بی آلایش زندگی کردن را یاد نگرفته فراموش کرده ایم. به ما هنر و مهارت زندگی کردن در فراز و نشیب روزگار آموزش داده نمی شود و برای همین زود و سخت بر زمین ناملایمات می خوریم و متأسفانه کسی نیست که دستمان را گرفته و بلندمان کند و بگوید بزرگ شدی گریه نکن ! و ما با خوش خیالی آن را فاکتوری برای کمال خود حساب کنیم.


به قول هگل ؛ " تعلیم و تربیت به معنای هنر اخلاقی ‌سازی انسان‌هاست." ما از این هنر محروم مانده ایم و در وانفسای بر باد دادن زندگی ، اخلاقیات را نیز قربانی کرده ایم و برای همین فساد در هر زمینه ای امروز بیشتر و فزونتر گردیده است. ما وقتی زندگی کردن و لذت مشروع آن را زیر پا گذاشتیم ، اخلاقیات نیز قربانی شد چون برای پیروزی در میدان ستیزۀ امتیازات دنیوی ، به اعضای خانواده و همکار و همسایۀ خود نیز رحم نکردیم . ما فقط تلاش کردیم تا در پیست مسابقۀ دو ومیدانی برتری تحصیلی و شغلی و مسکن و.... نفر برگزیده باشیم ، به هر بهایی و با از دست دادن هر ارزش و باور اخلاقی .

امروز کمتر کسی در پی شناخت ارز ش های ذاتی افراد است چون عیار محاسبه میزان دارایی اوست. شاید برای همین الگوهای شخصیتی نادری برای کودکان باقی مانده است . یا امروز کمتر قشر روشنفکری وجود دارد ، چون ما به واقعیت شخصیت فردی و اجتماعی افراد ارزش قائل نمی شویم ، ما به درجۀ برخورداری ظاهری افراد بها می دهیم ، نوع اتومبیلی که سوار می شود ، محله ای که در آن خانه دارد ، ظاهر برونی و درونی خانۀ او ، رستورانی که در آن غذا می خورد ، مراکزی که از آن خرید می کند، شهرها و کشورهایی که بدان سفر می کند ، تعداد ستاره های هتلی که در آن اقامت می کند ، حساب بانکی و رقم موجودی آن و....

ما به طبقه بندی امتیازی و برتری افراد با چنین شاخص هایی دست می زنیم و چون افراد روشنفکر و زُبده و ممتاز علمی – فرهنگی جامعه ، از این حسابگری ها به دور می مانند لذا موجودیت آنها از بهره رسانی به ملت باز می ماند و این با واقعیت دو دو تای زندگی اجتماعی هیچ ملت رشد یافته ، همخوانی ندارد. آنان در انزوای خود تفکر می کنند و متأسفانه حتی برای تولیدات ذهنی آنان در این جامعۀ پولمدار مدرک زده ، خریداری وجود ندارد.

ما با شیوۀ غلط زندگی کردن خود ، اخلاقیات و ارزش ها و هنجارها و تولیدات فکری را به انجماد و انزوا محکوم ساخته ایم لذا امروز ما نه تولید فرهنگی داریم و نه در ساخت تمدن ، نقشی مؤثر داریم .
لذا هر فرد شاغل ، تا خود نخواهد از اصل لذت بردن از زندگی تبعیت کند ، در این جامعه نه کسی به او آن را خواهد آموخت و نه آن را به او هدیه خواهد بخشید. پس همانند نوزاد پستانداران که از لحظۀ تولد مجبور به سر پا ایستادن هستند تا رسم زندگی بیاموزند ، خودمان الفبای لذت از زندگی را اختیار کنیم ، با این تفاوت که آنان به طور غریزی و از پیش نوشته شده عمل می کنند ، اما ما با اختیار و اراده و خلاقیت مان ، زندگی کردن را معنا ببخشیم.
فراموش نکنید که بازنشستگی نه پایان راه است و نه پلی برای رسیدن به آرزوهای دیرینه تان . چون در جوانی به هر نحوی که زندگی کرده اید ، در پیری نیز همان گونه خواهید زیست. دلیل آن عادت ما به باورها و رفتارهایی است که با مجموعۀ آنها شخصیت امروزی خود را در طی عمرمان ساخته ایم . زندگی ارزشمندتر از آن است که تنها به امید فرا رسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم. بیایید از کار کردن هم لذت بریم چون آن را زندگی می کنیم.

روز طبیعت و طبیعت ایرانی ها

راه حل :
یک بار برای همیشه باور کنیم که ایجاد و تثبیت عادات خوب و خوشایند ، خارج از وجود و اراده و اختیار هر یک از ما ، ناممکن و نشدنی است.
چون اشخاصی خاص برای تعقیب این هدف ، جهت نیل به اهدافی متعالی در این جامعه تربیت نمی شوند. پس از همین امروز با خانوادۀ خود و یا با والدین و دیگر اعضای خود ، تمرین زندگی کردن را بیاموزیم . برویم سراغ درختی خشک که جوانه های زیاد و زیبایی زده است ، لمس کنیم ، چمنزارهای دور تا دور خیابانها و محل زندگی خود را نگاه کنیم ، حس کنیم ، زندگی فقط ماندن در لفافۀ روزمرگی خمودگی نیست ، بیرون آئیم از پیله های خودبافته و یا جامعه بافته و با نگاهی امیدوارانه به کودکان و دانش آموزان خود هنر خوب مشاهده کردن را بیاموزیم .

هنر پیدا کردن گلی زیبا در بین خارهایی زشت و آزار رسان را بیاموزیم. سرآغاز هر حرکتی ، با یادگیری کودکان یک سرزمین آغاز می شود. فرهنگ هر جامعه ای با یادگیری کودکان بارور می شود . بشکنیم تنهایی خود و زن و فرزند خود را و اسارت آنان را در زندان فضای مجازی و یا انزوای افسردگی . بیرون آئیم و زندگی کردن را از خود طبیعت فرا گیریم . ما با شیوۀ غلط زندگی کردن خود ، اخلاقیات و ارزش ها و هنجارها و تولیدات فکری را به انجماد و انزوا محکوم ساخته ایم لذا امروز ما نه تولید فرهنگی داریم و نه در ساخت تمدن ، نقشی مؤثر داریم

زندگی کردن زیباست ، هنر و جلوه گری طبیعت است ، اما ابتدا این نگاه من و شما باید آن را باور کند و بدان اعتراف کند و بعد برای جست و جو ما را به دل طبیعت برد. زندگی اینجاست .

صدای طپش حیات بخش آن ، زیباتر از هر صوت موسیقی است. زندگی خودِ موسیقی است. خودِ نقاشی است. خودِ هنرهای تجسمی است و حتی خود هنر خطاطی است. زندگی هنر هنرمندانه است که من و شما را با عشق و خلوص به چرخش در آن و باور آن دعوت می کند. به یاد دارید کودکی مان را که در دل ابرها و کوهها ، شکل های مشابه بهانه های زندگی خود می جستیم و یا ستاره ها را نگاه می کردیم ؟ امروز دیگر هیچ یک را نمی بینیم . باور کنید اگر تنها زحمت بیرون آمدن و پیاده روی کردن را به خود بدهیم و خانواده را با خود همراه کنیم ، تمرینی نیکویی برای زندگی کردن آغاز کرده ایم . جای دور نرویم ، هزینۀ زیاد نکنیم . فقط بیرون بیاییم و نفسی تازه کنیم . یک نفس عمیق و ورود اکسیژن فراوان به ریه ها و شش ها ، زندگی اینجاست با من و شما . تولد زندگی بر شما مبارک .

در پایان به بهانۀ بهار و روز طبیعت ، یادی کنیم از شاعر نامدار زنده یاد سهراب سپهری . روحش شاد

چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد

چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت

فکر را خاطره را زير باران بايد برد‌
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت

دوست را زير باران بايد ديد‌
عشق را زير باران بايد جست

هر کجا هستم ، باشم‌
آسمان مال من است

پنجره ، فکر ،‌هوا‌ ، عشق‌
زمين مال من است

چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد

چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

سه شنبه, 13 فروردين 1398 09:27 خوانده شده: 1123 دفعه

در همین زمینه بخوانید: